اون شب که از درد نفس هم نمیتونستم بکشم.با گریه که مامانم رو بیدار کردم خیلی ترسیدوقتی حالم و اشکهامو دید گفت #مــادرت بمیره که نبینه اونجوری اشک میریزی... و نفهمید که از حرفش و ترسِ.... گریه م بیشتر شد #خــــدایا هیچ بچه ای رو بی #مـــادر نکن
امشب شب اول مهرِ.من الان خونه مژی هستم سیستمش روانیم کرده با تبلت هم نتونستم کار کنم اخر گفتم جفتمون باهم بیایم من قسمتِ نوشتن رو به عهده دارم مژی هم ماوسِ داغونش