دیوانه
در شب فروریختنم ، مچاله شدنم ، له شدن و به تاراج رفتنم به دست تک تک ِ شما...
دیوانه
بفهم... اینها تکه تکه روح گداخته من است
دیوانه
رفاقتی ندارم باکسی ، که می گویی سرش گرم است
دیوانه
پنجره را به روی دنیا می بندم... سیگاری دیگر می گیرانم در کنارم به سرفه ای تلخ سایه ای رقصان به خاک می رود...
دیوانه
آخ... که چقدر خوب است بعد بیست و چهار سال بفهمی که خانواده ای داری
دیوانه
زندگي راز بزرگي ست كه در ما جاري است زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست زندگي وزن نگاهي ست كه در خاطره ها مي ماند شايد اين حسرت بيهوده كه در دل داري شعله گرمي اميد تو را خواهد كشت زندگي درک همين اکنون است زندگي شوق رسيدن به همان فردائيست كه نخواهد آمد
دیوانه
پای چپ جهانو بریدن با اره، چپ پاچه های شلوار
دیوانه
این خانم کی باشن؟ دیشب تو خوابت دیدمش