داداِ جوجو
روزي پدري در اتاق خود به شدت سرگرم کار بود و مشغول بررسي نامه ها و تنظيم قرار ملاقات و ... به طوري که وقتي دخترش به او نزديک شد متوجه نشد. دختر پس از کمي سکوت گفت: - بابا چيکار مي کنيد؟ - دخترم دارم قرار ملاقات هام رو توي دفترم مي نويسم. باز مجدداً دختر پس از چند لحظه سکوت گفت: - بابا آيا اسم من هم در اون دفتر هست؟ *** درسته ما آدمها انقدر خودمون رو سرگرم زندگي مي کنيم که خيلي ها رو فراموش مي کنيم. اين دنياي بزرگ اونقدر مشغله براي ما مي تراشه که واقعاً بزرگترين و نزديکترين رو فراموش مي کنيم. خدا ما رو نيافريده تا ما خودمون رو اونقدر سرگرم زندگي کنيم که حتي فرصت نکنيم باهاش دو کلمه حرف بزنيم. خدا مي خواد تا حداقل چند دقيقه از روز با ما صحبت بکنه. مطمئناً اگر همه ما صداي خدا رو مي شنيديم الآن بهمون مي گفت : آيا اسم من توي اون دفتر هست؟ با آرزوي اينکه اولين اسم توي دفتر برنامه روزانه ما، اسم خدا باشد
داداِ جوجو
"صائب تبریزی " اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
داداِ جوجو
من و درخت خوب می دانیم که مرا مرگ می برد و او را سیل ،من لبخند می زنم و درخت خسته سرش را تکان می دهد
داداِ جوجو
سكوت زندگيم ، پر از زمزمه هاي ...
داداِ جوجو
سلام مهربون من . سلام عزیز دلم سلام نزدیک ترین به من . باز یه صبح دیگه هست که تو بهم اجازه دادی چشمام روباز کنم و مهربونی های تو رو ببینم . شاهد لطف بی کرانت باشم . دیشب داشتم دونه های رحمتت رو نگاه می کردم چقدر قشنگ و آروم می آمدن پائین . داشتم پیش خودم می گفتم اگر قرار بود برای یه لحظه مثل من کوچولو فکر کنی !!!! شاید هیچ رحتمی برای من که خیلی دیر به دیر یادت می کنم نمی فرستادی . داشتم می گفتم اگه خدا کمک کنه ولی دیدم تو همیشه کمک می کنی تو همیشه لطف می کنی می بخشی . . . تموم بدیام رو . نگاههای اشتباهی که می کنم . راههای غلطی رو که می رم فکرای نا بجایی که می کنم چقدر تو مهربونی ... شرمنده ام اینقدر گرفتار این جسم مادی شدم این قدر گرفتار این شدم که چی بخورم . چی بپوشم با کی دوست بشم . که دیگه روحم و فراموش کردم . . . فراموش کردم که این روحم رو اگه مثل جسمم یه ذره بهش برسم چه کارهایی که انجام نمی ده فراموش کردم که من تکه ای از توام پس باید منم مهربون باشم . من هم ببخشم من هم سعی کنم گناه نکنم . من هم سعی کنم که عاشق تو باشم. یادم رفته که فقط تویی که لایق عشقی و من کورکورانه ...
داداِ جوجو
شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم
داداِ جوجو
خیلی بده که آدم ها مهربونی را با سادگی اشتباه بگیرن
داداِ جوجو
در بیکرانه زندگی دو چیز است که افسونم می کند : آبی آسمان که می بینم و میدانم که نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 14 ساعت و 24 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 14 ساعت و 24 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 25 روز و 19 ساعت و 54 دقيقه قبلهمچنین