داداِ جوجو
باز مینویسم برای دلم باز نویسی نمیکنم بلکه احساس امروزم را به تجربه دیروز مقدم میدارم خود میدانم که بیهوده میگویم و بیهوده مینویسم
داداِ جوجو
باد وزیدن گرفت و ابری به سان سیاه مژگان یار آسمان دلم را احاطه کرد دلم گرفت صدای صاعقه گوش خراش بود راه گریز نبود صدای صاعقه از دور به گوش میرسید راه گریز نبود صدای صاعقه پیامدار سرود تلخ جدایی بود آری من و او هر دو میشنیدیم گر چه غرور مقاومت میکرد و عقل به من میخندید ولی نمیدانم چه شد که ناگه سیلاب اشک را در مقابل چشمانم دیدم . آری من و او هر دو میگریستیم
داداِ جوجو
امروز دیگر باران برای من تکرار مکررات است کسی نیست اما اینجا خانه من است من میدانم و تو نیز بدان خانه بی مقدار نیست میخواهم فریادی برآورم به بلندای طاق آسمان میخواهم ثانیه ها را بسوزانم همان ثانیه هایی که گفته بودم و تو خوب میدانی همان ثانیه هایی که میروند و به تنهایی من ریشخند میزنند
داداِ جوجو
دل خوش میکنم به نیمه خود چشمانم را میبندم غافل از آن که منطق در نبرد میان عقل و عشق به جانبداری عقل میشتابد و نیمه دوم راه را همواره مرور میکند گفته بود فریادش راهی می جوید و دستانش ابدیت را ، عشق را ، ثبات را این ادعا نیست نه از آن جهت که مسیرش از نیمه راه برای من غریبه بود ...... امید بدان دارم که در ره عشق همیشه ماندگار باشد.....
داداِ جوجو
گاه و بیگاه دلتنگش میشوم و به سراغ احساسش میروم احساسی مکتوب که در آن سهم من کمتر از یک نیمه راه بود میخوانم و میخوانم ، هر دو نیمه را
داداِ جوجو
هر روز و هنوز به پنجره کوچکی خیره میشوم که در پس آن یک دنیا حرف و خاطره موج میزند
داداِ جوجو
نمیدانم پاسخی دارد یا از این واژه نامه چشم پوشی کرده است ؟ واژه ها در به در قصه ای شدند که پر از ابهام و سکوت است
داداِ جوجو
تلاش میکنم انتظارم به پایان برسد ولی همچنان شقایق کنارجاده به من لبخند میزند نمیدانم چرا این راه پایان ندارد نمیدانم چرا هنوز در این پیچ آخر
داداِ جوجو
خوب میدانم که انتظار آنچه میدانی و میدانم دلیل انتخاب این کلمه بود. انتظار من یعنی شوق رقصیدن با تو در میان هجمه ی ترس از نبودنت. انتظار تو یعنی بی خوابی هر شب چشمانت در این دنیای خواب آلود مست. انتظار من یعنی امید به تغییر معنای واژه ها که شاید روزی بتوانم تو را بی پروا در آغوش بگیرم.
داداِ جوجو
نمی دانم پس از مرگــم چـــه خواهد شد؟ نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد شد؟ ولی بسـیار مشــتاقم که از خـاک گلویـم سوتکـی سازد گـلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگـوش و او یکــریز و پی در پی دم گـرم خوشش را بر گلویم سخت بفـشارد و خواب خفتـگان را آشـفته سـازد بدین سـان بشـکند در مــن سکــوت مرگـــبارم را!
داداِ جوجو
و به قلبت سفارش کن...که از طنین خرد شدن افکار کسی خشنود نشود
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 1 روز و 4 ساعت و 53 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 1 روز و 4 ساعت و 53 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 23 روز و 10 ساعت و 23 دقيقه قبلهمچنین