دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داداِ جوجو

ڪـوه ِ دردم مـن تـڪیــه گـاهـی سخـت محـڪم هستـم بـرجـا ولي سنگ نيستم ،،، شده ام سنگِ صبور ... درباره »
داداِ جوجو
مرد - متاهل
امتیاز: 6565

دنبال‌شدگان

(715 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(590 کاربر)

گروه‌ها

(51 گروه)

بازدید

داداِ جوجو
داداِ جوجو

؛نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی در اگر باز نگردد نروم باز به جایی پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی

داداِ جوجو
1312710139765734_thumb.jpg داداِ جوجو

...

داداِ جوجو
1320754426755519_large.jpg داداِ جوجو

عشق را مهربانانه در آغوش بگیر و همواره آن را ببخشای

داداِ جوجو
داداِ جوجو

انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه

این ارسال را بازنشر کرده است.
داداِ جوجو
IMG_1172.JPG داداِ جوجو

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.

این ارسال را بازنشر کرده است.
داداِ جوجو
1319892082331964_thumb.jpg داداِ جوجو

گفتم:نمیدانم کیم؟ گفت:مسافری گفتم:مقصدم کجاست؟ گفت:خدا گفتم:راه کجاست؟ گفت:دل گفتم:راهنماکیست؟ گفت:عقل و وحی

داداِ جوجو
1312209679367895_large.jpg داداِ جوجو

گفت:قرآن بخوان گفتم:چرا!مگر کسی مرده است؟ گفت:آری گفتم:چه کسی؟ گفت:انسانیت

این ارسال را بازنشر کرده است.
داداِ جوجو
داداِ جوجو

گفتم:چرا نماز به دلم نمی نشیند؟ گفت:عاشق نیستی گفتم:چه کنم عاشق شوم؟ گفت:از خودت بگذر

داداِ جوجو
داداِ جوجو

گفتم:فلانی خودکشی کرد گفت:چرا؟ گفتم:ازبودن نفرت داشت گفت:بیچاره خبرنداشت که از”نبودن”شکایت داشت. انسان”بودن”را”نبودن”و”نبودن”را”بودن”می پندارد

داداِ جوجو
داداِ جوجو

گفتم:تو میگویی،خداهمه جاست،اماهمه چیزرامی بینم جزخدارا؟ باخنده ای معنی دارگفت:بیچاره ماهی دریا،همه چیز رامی بیند،جزدریا را

داداِ جوجو
IMG_1567.GIF داداِ جوجو

سلاااااااااام شب بر همگی بخیرو شادی .........

داداِ جوجو
داداِ جوجو

عمری ست که میزنم، و میزند، و هنوز هم نمیدانم، زندگی چه طعمی دارد، آنجا که دلم در تمام وجود، همیشه، شور شیرین میزند، آنجا که، خمیر مایه وجودم را نانوا، برای خوب ورز آمدن دائم، جوش شیرین میزند!...

داداِ جوجو
داداِ جوجو

من از غرور خفته در باد نمینویسم، من از شکست صوت فریاد نمینویسم، چون شکسته صدای باران در باد غرور، نه،من از عشق و شعر پُر باد نمینویسم!...

داداِ جوجو
داداِ جوجو

به ياد اون شبا ..........همه بي ريا ،همه صميمي ،دعواهاي كودكانه ... يادش بخير

این ارسال را بازنشر کرده است.
داداِ جوجو
داداِ جوجو

من اینجا ایستاده، من آنجا نشسته، چه فرقی میکند، به هر حال، منتظرم!...

داداِ جوجو
داداِ جوجو

تکراری است می دانم، ولی هنوز هم گاهی به بلوغت میشَکّم، مثل شک یک پرستو به یک سرو بزرگ، که نه پرواز می داند ونه...کوچیدن؛ و البته که این فقط یک شک است، به زیبایی آمیزش فکر یک پرستو، با شاخه شعر یک سرو بزرگ، و ای کاش که زیبا باشید، آرزوهایت و خودت، به اندازه بلوغ فکر یک سرو بزرگ، در اول اتصال ذهن یک مرغ مهاجر با عشق، تا من ِ از هجرت خسته، که آرزومند آرزوهای توام، به خودم شک نکنم، که برای تو مینویسم یا خودمن؟. و همانجا که میگویم دوستت دارم، از ایهام مصرع تو یا من، به غزل ما برسیم!...