داداِ جوجو
لعنت به عدو که روح تقوا را کشت * ایمان و کمال و عشق و معنا را کشت * بازآ و بگیر انتقامی سنگین * از آنکه ز راه ظلم زهرا را کشت *
هدیه به حضرت فاطمه و جهت تعجیل در ظهور منتقم اهل بیت صلوات
داداِ جوجو
(ثروتمندی رو کرد به فقیری و گفت : من دوست داران و یاران بسیاری دارم و تو جز یک نفر همراه نداری! مرد فقیر جواب داد : آن یک نفر همراه به خاطر من همراه من است و آن همه یاران و همراهان تو به خاطر ثروت تو همراه تو اند.) باران هیچ ندارد و بی رنگ است ولی نوید می دهد رنگارنگی روزهای بهاری را
داداِ جوجو
ما می گذریم و در غبار تاریخ گم می شویم ما می رویم و در لابه لای ورقهای تاریخ محو می شویم ای دوست از من و شما جز خاطری نمی ماند و نه خاطری ماندگار چون نقشی بر دل سنگ ما چون جای پای کودکی به جا مانده در کنار ساحل شنی دریاییم و گذر زمان چون موج که بر دل ساحل می کوبد و اثری نمی گذارد و جای پایی نمی ماند من و شما را دفن خواهد کرد من و شما نه سعدی و نه حافظیم نه ابوریحان و نه منجی یک امت و تمام مردمیم هیچ نیستیم هیچ ولی ای دوست ما می توانیم منجی خود باشیم هر کدام می توانیم خود را نجات دهیم فقط خود را خوب بیندیشیم زندگی از من و شما چه می خواهد و ما را به کجا می برد چرا ما را می برد چرا ما سکان کشتی زندگی خود را به دست نگیریم چرا با چشمان باز به پیش نرویم چرا خود را به سخره های ساحل بکوبیم و برویم راه معلوم است و مقصد از دور پیدا راه را به ما نشان داده اند و گفته اند به کجا می رویم این گونه شتابان چشم بگشاییم و درست برویم و در راه نمانیم و از تاریکیهای دنیا برون آییم آن گونه که باید نه آنگونه که شاید
داداِ جوجو
دنیای زیباییست امروز عمر ما با چشم سر حرکت،با چشم دل پرواز هر خانه یک لبخند،هر لحظه یک آغاز در سوگ پروانه تو سوگواری کن اما کنار گل رویت بهاری کن همرنگ باران باش اندازه ی دریا دوست دار یاران باش
داداِ جوجو
حال که بهار زیبای طبیعت رسید و کوه و دشت آواز زندگی دوباره سر داد حال که بلبل ، نغمه ی نزدیکی وصال گل ساز کرد حال که من و شما لحظات تغییر و تحولی دیگر در طبیعت را تجربه می کنیم حال که لحظه ی بارش باران نزدیک است تا طبیعت خسته از سوز و سرمای زمستان را نوازش کند من و شما کجای این همه تغییر و تحول قرار داریم آیا چون برگ سبز درختانیم که دل به نوای باد پاییزی سپرده یا مانند دانه ی تازه سر بر آورده از دل خاکیم که از وجود پاک قطره های باران سیراب گشته و با شوق رسیدن به خورشید چشم به آسمان دوخته و آهسته در مسیر شعاعهای خورشید ره می پوید آیا با چشم باز می رویم یا سالهاست به خواب رفته ایم و با رویای خورشید خیالمان روزگار می گذرانیم. هیچ از خود پرسیده اید که نقش ما در زندگانیمان چیست؟
داداِ جوجو
همه خوابنددر این روزهای بهاری که نوید بیداری طبیعت را میدهد اما تو بیدار بمان و از دریچه ی بیداری نگاه کن زیرا که در خواب رویای باران را میبینی و در بیداری خود باران صورت و دستهایت را به زیبایی نوازش میکند.
داداِ جوجو
روزها در انتظار رسیدن بهار بودیم بهار رسید و مژده ی باران داد باران آمد و طبیعت خفته را بیدار کرد طبیعت به عشق دیدن خورشید هیاهوی تازه ای برپا کرد خیال کردیم که گم گشته ی ما هم با رسیدن بهاری نو خواهد رسید
داداِ جوجو
لعنت به عدو که روح تقوا را کشت * ایمان و کمال و عشق و معنا را کشت * بازآ و بگیر انتقامی سنگین * از آنکه ز راه ظلم زهرا را کشت *
هدیه به حضرت فاطمه و جهت تعجیل در ظهور منتقم اهل بیت صلوات
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 51 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 50 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 23 روز و 12 ساعت و 21 دقيقه قبلهمچنین