damla
خوشبختي و بدبختي براي يه مرد شجاع مثل دست راست و چپش مي مونه . اون هر دوشونو به كار ميبره
damla
عشق با حسرت ديدار تو بودن زيباست
damla
آنجه را که دوست داري بدست آور وگرنه مجبور ميشوي آنجه را که دوست نداري تحمل کني . هميشه باور داشته باش که خدا تو را فراموش نمي کند حتي اگر تو او را فراموش کرده باشي
damla
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم
damla
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی*توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی که او تمام شد من آغاز کردم چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن
damla
برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم
می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند.
damla
مرا دوست بدار، اندک ولي طولاني .
damla
عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است. عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است. عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است. عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است.
damla
آمدی ، چه صادقانه آمدی ، مرا عاشق کردی ... آمدی ، چه عاشقانه آمدی ، مرا دیوانه کردی ... چه زیبا آمدی و لحظه های پر از غم زندگی ام را عاشقانه کردی!
damla
اگه عاشقی، سعی کن به عشقت برسی چون وقتی بره دیگه رفته. اگه عاشق نیستی پس تلاش نکن که طعمش رو بچشی. چون تلخترین شیرینی روزگاره
damla
دوستي رو از زنبور ياد نگرفتم كه وقتي از گلي جدا ميشه ميره سراغ گل ديگه..... بلكه دوستي رو از ماهي ياد گرفتم كه وقتي از آب جدا ميشه مي ميره
damla
عشق یعنی اینکه وقتی یه اس ام اس ازش میاد حتی قبل اینکه بدوونی چی نوشته لبخند میاد روی لبت، همینکه یه لحظه بهت فک میکرده واست اندازه یه دنیا می ارزه
damla
دلم برای کودکیم تنگ شده برا روزایی که باور ساده ای داشتم همه آدما رو دوست داشتم مرگ مادر کوزت را باور میکردم و از زن تناردیه کینه به دل میگرفتم مامانم که میرفت به این فکر بودم که مثل مادر هاچ گم نشه دلم میخواست ممُل رو پیدا کنم از نجاری ها که میگذشتم گوشه چشمی به دنبال وروجک بودم تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود برا دوستیهای خالصانه دلم تنگِ ، دلم برا کودکیم تنگِ........
damla
بچه که بودم بعد از گناه شکستن گهواره های بی مسیح و ثواب پاره کردن تسبیح خاکی شیطان ، روزی هزار مرتبه داستان خلقت گریه را مرور می کردم. مادرم می گفت : نسیم وسار وصنوبر همه شرح بارانی هوای غصه اند و در زمزمه معصوم گل محمدی دخترکی است که خواب بلند اشک را تعبیر می کند. ومن نمی دانستم که پرستوی آن روزها ، نامش از سفر گیسوان تو با قطار باد گرفته شده است. آه آن روزها... آن روزها که اردیبهشت دامن معطر تو ، باغی از گیلاس بود و در شب مرداد نگاه تو ، حواصیلی از پرواز زاده می شد. آن روزها که بقعۀ مبارک قلب تو ، هر قفل بسته حاجتی را باز می کرد ومن زائری کوچک بودم که به دل نوشته های حریم سبز تو چشمک میزد. آن روزها که دوستی، دراز گیسویی بودکه از میدان اول باران تا نرسیده به هجرت سرخ اقاقی ،از پشت ویترینهای نیامده ، اسم من و تو را صدا می کرد و در دستهای کوچکمان ، مشتی ترانه به یادگاری می داد. حالا که آن روزها گذشته است و تو کنارم نیستی تا خاطره ای دوباره از باران را مرور کنیم. تو رفتی ومن کنار گلدانی خالی از نسترن ، حجم خاکی این شب مفلوک را به دوش می کشم تا شهاب زود گذر این غم نیز بگذرد