کپی برابر اصل ........از مد امسال چه خبر؟! خبر داری چی مد شده ؟ آخ که دلم لک زده، که انسانیت مد بشه، دینداری و صداقت مد بشه. کاش تو پاساژهای میرداماد و ولیعصر میشد اینها رو پیدا کرد! پی نوشت: ((انسانم آرزوست.........))
بعضی ها می روند اما بعضی ها جدی جدی می روند! می روند و گم می شوند و تنها غباری از خاطراتشان بر جلد پوستین کتابچه های ذهن می نشیند کافی ست کتابچه را باز کنی تا برگردی به چاهار سال پیش از مرگ آخرین بازمانده کولی های ستاره نشین حالا چه فرق دارد هنگام رفتن از آخرین دیدارتان عکسی بگیرد یا نگیرد بغضش بغضت را بشکند یا نشکند ... او قرص های ضد دلتنگی اش براهند ... او که نمی ماند توی این چار دیواری سیگار تمام کند! او می رود .... هی رفیق! وقت قرص هایت نگذرد!!؟ زمان بی رحمانه کند می گذرد به هنگام فراموشی!
با سلام و احترام به همه دوستان بزرگوارم
یکی از اعضای عزیز خیریه همت در پیامی از همه دوستان تقاضای استمداد کرده است.
جنس این بار استمداد همت فرق می کند؛ لطفا به متن پیام دقت کنید و برای همه
دوستانتان ارسال کنید.
"سلام.
کودکی 22 ماهه به نام صدیقه بامری برای پیوند مغز استخوان احتیاج به کمک 7 نفر
پلاکت دهنده با گروه خون AB منفي دارد.
این بیمار و خانواده اش که اهل منطقه محروم دلگان نزدیک ایرانشهر سیستان و
بلوچستان هستند، قرار است این عمل را در بیمارستان دکتر شریعتی تهران انجام
دهند.
شرایط افراد پلاکت دهنده:
1- مرد باشد
2- سن بالای 18 سال و زیر 50 سال داشته باشد
3- وزن بالای 50 کیلوگرم داشته باشد
4- دارای رگهای خوبی باشد
5- هیچگونه بیماری نداشته باشد
شماره تماس:09151986091 آقای مهدی بامری
لطفا از پیگیری دریغ نکنید
آخرین حلقه نباشید
«هر کسی با خداست تنها نیست»
حکایت رفاقت,حکایت قهوه ایست که بیادت تلخ نوشیدم و باهر جرعه اش اندیشیدم که طعمش را دوست دارم یا نه?! آنقدر ماندم بین دوست داشتن و نداشتن که,,, تمام شد فهمیدم باز قهوه میخواهم حتی تلخ تلخ.
نخسیتن باری که دیدمش همینطور خمیده جلوی ساختمان شهرداری خودکار میفروخت. شنیده بودم که هست. ندیده بودمش. زیر لب آرام میگفت "4 تا خودکار میدم هزار تومن".دست به جیب شدم اما یادم آمد که چرا از خانه تا آنجا پیاده آمدم. میان همهمه ی مردم شهر بغضم ترکید، چشمانم خیس شد. نه برای اینکه هیچ پولی نداشتم از او خودکار بخرم. دلیل بغض من جیب خالی ام نبود. دلیل اشکهایم مردمی بودند که بی تفاوت می گذشتند. تو گویی قامت خمیده اش را نمی بینند. نمی بینند که خودکارهایش زمین می افتد و هر بار به سختی جمعشان میکند. آن روز هرچه ماندم کسی از او خودکار نخرید. رفتم. دوباره آمدم. این بار خریدم. یک خودکار که مدت هاست شعرهایم را با آن مینویسم. شاید روزی در آهنگ هایم از او هم نوشتم و خواندم. شاید هم روزی تندیس برنزی اش رو جلوی ساختمان شهرداری دیدم! تندیسی که نماد کار باشد . . .