به خانه می رفت با کیف و با کلاهی که بر هوا بود چیزی دزدیدی؟ پدرش گفت.. دعوا کردی باز؟ مادرش پرسید.. وبرادرش کیفش را زیر و رو می کرد در پی آن چیز که در دل پنهان کرده بود.. تنها مادر بزرگش دیده بود شاخه گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش و خندیده بود......
خرد تا به زنان میرسد نامش مکر میشود مکر تا به مردان میرسد نام عقل میگیرد درخواست توجه تا به زنان میرسد نامش حسادت میشود وحسادت تا به مردان میرسد می شود غیرت
حکایت رفاقت,حکایت قهوه ایست که بیادت تلخ نوشیدم و باهر جرعه اش اندیشیدم که طعمش را دوست دارم یا نه?! آنقدر ماندم بین دوست داشتن و نداشتن که,,, تمام شد فهمیدم باز قهوه میخواهم حتی تلخ تلخ.
روزهای اولی که خوابگاه بودیم خیلی سخت می گذشت. هم اتاقیم برای اینکه یکمی دلتنگی هامون کمرنگ بشه و حالمونو بهتر کنه ،روی یک تکه مقوا با ماژیک وایت برد این شعر و نوشت و به دیوار اتاق چسبو ند: "تلقین" این روزها که میگذرد شادم .. شادم که می گذرد این روزها ...
خدا بیامرزد قیصر را نمی دانم چه حالی داشت وقتی این ها را می سرود.فقط می دانم این روزها من هم باید مرتب این شعر را با خودم تکرار کنم شاید یکمی حالم بهتر بشود مثل روزهای اول خوابگاه!