دیشب نشسه بودم داشتم دعا میخوندم یکم گذشت دیدم پام سنگین شد...نیگا کردم دیدم ی کوشولو ناز خوسیده رو پام....بعدش گفتم یا خدا ای کجا بود...ی نیم ساعت گذشت عین خرس گریزلی خوسیده بود....گفتم الان پا نشه ب من بگه بابا دیگه هیچی یکم چشاشو مالوند بیدار شد منو دید نیقش تا بیخ گوشش باز شد یهو تغیر قیافه داد عین چی گریه میکرد ک بابا من کووو منم گفتم چ کنم حالا...بغلی گیر داده بود ک بچرو ببر پیش باباش...باباش بعد چند مین اومد گف وای مرسی چجوری خابونده بودیش من از دور دیدم من در کل این اتفاقات فقط نیگا میکردم