رفتار من با یکی از پسرای کلاس که موقع حرف زدن با دوستم با لگد به صندلی من میکوبید ................. من: رضا لگد نزن ... همچنان لگد میزد .... من: رضا لگد نزن ... همچنان لگد میزد ... من با صدای بلند و عصبانی: چرا مث خر جفتک میندازی ... همکلاسیم ... بچه های کلاس
بچه بودم، بابام منو برده بود مسجد، امام جماعت هم پیر بود آروم آروم نماز میخوند، منم حوصه ام سر رفته بود پا شدم رفتم بالای منبر میکروفونو ورداشتم، شروع کردم به خوندن شعرای مهد کودکمون، کل مسجد داشتن همراه با لبخند ملیحی به نمازشون ادامه میدادن... یهو دیدم بابا نمازو ول کرده اینهو پلنگ گرسنه داره میاد سمتم، منم که به شدت احساس خطر میکردم فرارو به قرار ترجیح دادم و بابا بدو من بدو، منم که ریزه میزه بودم از بین نماز گزارا سریع رد میشدمو داد میزدم : کمک میخواد منو بزنه!! ، چند نفر که اصن افتاده بودن کف مسجد ریسه میرفتن، بقیه هم در حال ذوق کردن بودن، این ماراتون حتی تو تامو جری هم بی سابقه بود تا اینکه بابام منو گرفتو تا میخوردم منو زد...