dokhtare0aryaei
دعایت میکنم من در میان ِ ربنای سبزِ دستانم دعایم کن سرِ سجاده ی سبزت ،میان ِ بغض ِ چشمانت که شاید..هم دعایِ تو گیرد ..هم دعای ِمن
dokhtare0aryaei
رفــــــــــــت ... بی آنکه مرا بخدا بسپارد ! نميدانم خدا را فراموش کرد يا مرا ...
dokhtare0aryaei
آدمــها کنــارت هستند. تا کـــی؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند. از پیشــت میروند یک روز... کدام روز؟ ...وقتی کســی جایت آمد. دوستــت دارند. تا چه موقع؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند. میگویــند عاشــقت هســتند برای همیشه. نه... فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود. و این است بازی باهــم بودن!
dokhtare0aryaei
اگر غرور نبود، چشمهای مان به جای لبها سخن نمی گفتند و ما کلام دوستت دارم را در میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کردیم
dokhtare0aryaei
نمی دانم این روزها چرا این گونه است... یا من به خیال تو سر می زنم... یا تو به خیال من.
dokhtare0aryaei
شاید راست میگفت ! دوست داشتنت فقط به درد لب طاقچه می خورد ... ! ولی ... ما دوستی هایمان را زندگی کرده بودیم ... و زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود .
dokhtare0aryaei
چه سخت .. هم پاییز باشد ! هم ابر باشد !.....هم باران باشد ..! هم خیابان ِ خیس باشد .. امـــــا.. ... نه تـــــو باشی .. نه دستی برای فشردن باشد !.. نه پایی برای قدم زدن باشد و .. نه نگاهـــی برای زل زدن...
dokhtare0aryaei
نترس اینجـــا تاریک نیست اینجـــا جاییست رویایی مخصوص تو اینجا پشیمان نمیشوی بدون ترس در آن قدم بُگذار فقط کمی ترک دارد اینجـــا قلب من است
dokhtare0aryaei
بـه مـن مـجوز چـاپ نمـی دهـند ، مـی گـویـند ، داسـتانـی کـه نـوشـته ای قـابـل بــاور نیـست ! امـا مـن فـقط خـاطـراتمـ را نـوشـته ام.....
dokhtare0aryaei
انـــــقدر، با خــــــــیالِ شیرینِ تـــــــــو هــــــــــرزگی کرده ام، که برایِ یک آغـــــــــــوشِ بیــــــــگانه خسته ام... کسی را ســُـــــراغ من نـــــــــفرست... هــــِـی... تـــــــو... چــــــــه ارزان فروختی... این هـــــــــــرزۀ وفــــــادار را
dokhtare0aryaei
تو را دوست دارم بدون این که علتش را بدانم محبتی که علت داشته باشد یا احترام است ، یا ریا
dokhtare0aryaei
چه خوب یادم هست عبارتی كه به ییلاق ذهــن وارد شـــد: وســـــــیع باش ، و تنهـــــــا ، و ســــر به زیــــــر ، و ســـخت من از مصاحبت آفتاب می آیم، كجاســـت ســـــایه؟
dokhtare0aryaei
ای دل آرام بگیر ای دل دگر همدمی نداری ای دل بی هم زبونی دل من سرات را بر شانه ام به نها من و تو تنهایم دل من آه ای دل آرام بگیر ...
dokhtare0aryaei
می ترسم باران بر تمام دنیا ببارد و تو نباشی ... از آن روزی که رفته ای من عقدهی باران دارم… . . . آه زمستان بود زمستانی که پوستینش را بر من می افکند و من از سرما و دلتنگی هیچ هراس نداشتم و تو نجوا میکردی: دستهایت را بیاور گیسوانم اینجاست!