دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Ehsan

من تمنا كردم كه تو با من باشي تو به من گفتي : هرگز هرگز!!! پاسخي سخت و درشت و مرا غصه اي... درباره »
Ehsan
مرد - مجرد
امتیاز: 1322.5

دنبال‌شدگان

(74 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(200 کاربر)

گروه‌ها

(6 گروه)

بازدید

Ehsan
Ehsan

اگر روزی حس کردی در یکزمان، عاشق دونفرهستی، دومی را انتخاب کن؛ چون اگرعاشق اولی بودی، به دومی دل نمیدادی

Ehsan
Ehsan

‫آدمي تنها زماني دربند رويدادهاي روزمره نخواهد شد که در انديشه ايي فراتر از آنها در حال پرواز باشد .‬

Ehsan
Ehsan

اونروز عاشق میشدم انگار با همه وجود فرقی نداره جای تو کی پشت اون پنجره بود من فکر می کردم که تو دلیل این علاقه ای وقتشه برگردم ولی به زندگی واقعی وقتی تو رو میخواستم اونقدر رفتی سمت باد ...تا احتیاج من به تو مفهومشو از دست داد تصویری از تو ساختم ولی جلوم وایمیستی ثابت کنی که خود تو به اون قشنگی نیستی من زندگی‌ کردم ولی‌ با فکر تو ولی‌ نه با خودت

Ehsan
Ehsan

ماندن که درد ندارد ! این رفتن هاست که انسان را پر از درد میکن

Ehsan
Ehsan

وقتی ناراحتیـد پــول بشمارید سلامت نیوز: روانشناسان به افرادی که احساس درد و تنهایی می‌ کنند ، توصیه می‌ کنند زمانی که احساس ناامیدی و غم و اندوه می‌ کنند ، پول بشمارند و اگر پول نداشتند ، پول دیگران را شمارش كنند . بررسی پژوهشگران مشخص كرد ، شمارش پــول ، روحیه انسان را بالا تقویت می كند ، حتی اگر پول متعلق به خودش نباشد . نتایج این بررسی ، همچنین موید آن است که به یاد آوردن پول‌ هایی که در گذشته هزینه شده ، ممکن است سبب افزایش غم و اندوه انسان شود . پژوهشگران معتقدند ، معامله کردن با پول و فکر کردن به آن می‌ تواند دردها یا احساس تنهایی فرد را کاهش دهد . پژوهشگران بر این باورند که فکر کردن به پول یا معامله کردن با پول ، روحیه انسان را بالا می برد و نگرانی او را رفع می‌ کند . همچنین شمردن پول ، اعتماد به نفس انسان را افزایش می‌ دهد . پژوهشگران در آزمایش‌ های خود بر 84 دانشجوی چینی ، دریافتند بازی با پول ، انسان را خسته نمی‌ کند ، ضمن اینکه روحیه او را تقویت می‌کند .

Ehsan
Ehsan

elahi fandogh beshi sanjab besham gazet begiram,,,, badesh sami bashi masmom besham barat bemiram,,,

Ehsan
Ehsan

Bagozar anche az daset raftani aset az daset beravad,,, Man chizira mikhaham ke be range ELTEMAS nayalodeh bashad,,

Ehsan
Ehsan

yek payan talekh behtaraz yek emtedad talkh aset,,,,

Ehsan
Ehsan

Tavanmandi dar jangidan ba adamha neset dar fahmidan anhaset,,

Ehsan
Ehsan

tashkhes enke ma neyaz be komak darim aghaz farayandeh roshed aset,,

Ehsan
Ehsan

manra hamintor ke hastam dostam dashte bash..agar namitavane man miravam va toham boro mojasameh saz sho,,

Ehsan
Ehsan

baske divar del man kotah aset,,,harke az kocheye delamn migozarad be havaye havasi ham ke shodeh saraki mikeshado miravad,,,

Ehsan
Ehsan

خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟» مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است. آن وقت مرد خردمند به او گفت: «راز خوشبختی این است که همه شگفتی‌های جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی» از کتاب کیمیاگر - پائولو کوییلو سخن روز : مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان آنهاست...

Ehsan
Ehsan

مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پله‌ها، در حالیکه چشم از قاشق بر نمی‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت. مرد خردمند از او پرسید:«آیا فرش‌های ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟ آیا باغی که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟» جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند...! خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتی‌های دنیای من را بشناس. آدم نمی‌تواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانه‌ای را که در آن سکونت دارد بشناسد.» مرد جوان این‌بار به گردش در کاخ پرداخت، در حالیکه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف‌ها بود می‌نگریست. او باغ‌ها را دید و کوهستان‌های اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد. خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟» مرد جوان قاشق را نگاه کرد و

Ehsan
Ehsan

تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می‌کرد... به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد، فروشندگان وارد و خارج می‌شدند، مردم در گوشه‌ای گفتگو می‌کردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی‌ها لذیذ چیده شده بود... خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد! خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که «راز خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد!!! مرد خردمند اضافه کرد : اما از شما خواهشی دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد. مرد جوان شروع کرد به بالا و پای