احساس آبي
من هيچكس را ...آنسوي ديوارها ندارم....
احساس آبي
سفر چرا کنم.... چرا سفر کنم؟....من که می توانم سرگردان باشم ....سالها.. حوالی خانه ام...
احساس آبي
تشنهام.... تشنهی چند جرعه ذکر ...تشنهی سجدههای طولانی... تشنهی چشمهای دلواپس ... تشنهی یک لحظه دیدارم ...
احساس آبي
تابستان هایی پر از برف ....بیابان هایی پر از باران... و تنهایی هایی پر از او ... شاعری غمگین نشسته بود... پشت پنجره و شعر میگفت ...
احساس آبي
ای خدای بزرگ که در آشپزخانه هم هستی و روی جلد قرص های مرا می خوانی لطفن کمی آن طرف تر! باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم و همین طور که دارم با تو حرف می زنم به فکر غذای ظهر هم باشم نه! کمک نمی خواهم خودم هوای همه چیز را دارم پذیرایی جارو می خواهد غذا سر نمی رود به تلفن ها هم خودم جواب می دهم وگردگیری این قاب…یادت هست ؟ اینجا کوچک بودم و تو هنوز خشمگین نبودی و من آرامبخش نمی خوردم درست بعد طعم توت فرنگی بود و خواب که تو اخم کردی به سیزده سالگی ملافه و رویاهایم ببخش بی پرده می گویم اما تو به جیب هایم کیف دستی کوچکم و حتی صندوقچه ی قفل دار من چشم داشتی! ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای حالا یک زن کاملم چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم کیفم روی میز باز مانده است هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم و به دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم لطفن پایت را بردار می خواهم تی بکشم!
احساس آبي
از من نترس ، من همان ِ همیشه ام ... کمی دیوانه تر
احساس آبي
شنـیـده ام..... کسانـی شبــیـه و شــکل ِ مــــرا.. ...کنــــار ِ پنــجــره ی فـــولاد ،.... مــیدهنـــــد "شفــــا"...!
احساس آبي
تو هیچ وقت نیستی... حتی وقتی هستی.
احساس آبي
هرکه مرا دید ... تو را نفرین کرد ...
احساس آبي
روزها.... بی اعتنا به رفتن تو، ...به ماندنِ من،... عبور میکنند ..
احساس آبي
به هوای حرمت ....کبوتر میشود گاهی دلم... پر میزند ...
احساس آبي
در تاریکیهای خودم گم شدم.... چراغ بیاور! ....چراغ! ...
احساس آبي
در من انگار...زنی رو به باد ، میرود همیشه...
احساس آبي
از مهر که نه.... پاییز از بی مهری آغاز می شود...
احساس آبي
این روزها... همه ... بلوف عشق میزنند...
احساس آبي
هی یادم می رود ....که دیگر نیستی