احساس آبي
من هيچكس را ...آنسوي ديوارها ندارم....
احساس آبي
حکایت بغضهای در گلو ماندهام...حکایت ِ ابرها یی ست...که تکه تکه جمع میشوند اما آسمان نمیبارد...، فقط میگیرد،... فقط بغض میکند... ابرها هم کمی بعد حوصلهشان سر میرود، میروند ...
احساس آبي
هذا یوم الجمعه... از همانها که نیامدی ...
احساس آبي
من خاکسترم... تو باد.....بیایی هم اگر ...
احساس آبي
بی آشیانه را شوق ماندن نیست.... سنگ بر زمین ننداز ، من خود پریده ام
احساس آبي
عجب رسمیه رسم ِ زمونه... قصه ی برگ و باد خزونه... میرن ادما از اونا فقط...خاطره هاشون به جا می مونه...
احساس آبي
من آن سنگم... که دیوانه ای به چاه انداخت....
احساس آبي
دارم وانمود میکنم زنده ام.....
احساس آبي
ساده از «من بی تو می ميرم» گذشتی،.... خوب من!