elahenaz
تا حالا دقت کردین همینکه هندزفری رو میذاری تو گوشت همه ملت سوال کردنشون میگیره !
elahenaz
تازگی ها یه تبلیغ دیدم که اصلا نمیتونم هضمش کنم ! باباهه میاد تو خونه میگه دخترم امسال دوست داری مسافرت کجا بریم ؟ دختره میگه بابایی من از مسافرت میترسم ! باباهه میگه واسه چی عزیزم ؟! دختر : آخه خیلی ها تو مسافرت کشته میشن . . . ! بابا :غصه نخور دخترم بابا فکر اونجاشم کرده ! بعد پرده رو کنار میزنه یه پراید پارکه ! دختره :هوراااااااااااااا بعدشم میگه سایپا مطمئن !!!
elahenaz
آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطاری رسیدندی، که ریزش کوه آن را بند آورده بودی. و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد. شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلن بدجوری شنیده ام، و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند ، به سمت قطار حرکت کردندی. مریدی گفت: یا شیخ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟ شیخ گفت: نه! حیف نان! آن یک داستان دیگر است. راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد، و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند. شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت: قاعدتن نباید این طور می شد! سپس رو به پخمه کردی و گفت: تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟ پخمه گفت: آخر الان سر ظهر است! گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد!
elahenaz
بیا و به همه ثابت کن که در موردت اشتباه میگفتن
elahenaz
بچه ها یه سوال نرگس چند سالش بود؟