tahoora
یکی از قشنگترین اتفاقات زندگیم امروز رخ داد ..................البته بعد از یک روز تلخ و سخت ...........
elahenaz
روزي يک زوج پنجاهمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند... آنها به خاطر اينکه در طول ۵۰ سال کوچکترين اختلافي با هم نداشتند در شهر مشهور بودند تو اين مراسم خبرنگارهاي محلي هم جمع شده بودند تا راز خوشبختي شون رو بفهمند... خبرنگار پرسید : آقا واقعا باور کردني نيست؟ يه همچين چيزي چطور ممکنه؟ شوهر روزهاي ماه عسل رو بياد آورد و گفت : براي ماه عسل رفتيم به یک جزیره زیبای شرقی و اونجا براي اسب سواري هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کرديم... اسبي که من انتخاب کرده بودم خيلي خوب بود ولي اسب همسرم به نظر يه کم سرکش بود ! سر راهمون اون اسب ناگهان رم کرد و همسرم رو زمين انداخت همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت : اين بار اولته ! دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد از مدتي دوباره همون اتفاق افتاد اين بار همسرم نگاهي با آرامش به اسب انداخت و گفت : اين دومين بارته !!! بعد بازهم راه افتاديم ، وقتي که اسب براي سومين بار همسرم رو انداخت اون با آرامش تفنگشو از کيف دراورد و با آرامش شليک کرد و اسب بیچاره رو کشت !!! سر همسرم داد کشيدم و گفتم : چيکار کردي رواني؟ حيوان بيچاره رو کشتي ؟!
mohammad
سر جلسه امتحان؛ به یه دختره پنج تا سوال رسوندم . اومد تو محوطه ماچم کرد! . . . . . . . . . . . . . الان چن روزه اعصابم خورده که چرا برگمو بهش ندادم ...!
پـــریســــا
چِرا من کُرسی از نزدیک ندیدم واقعاً؟ میره تو لیست مطالباتم در زندگی مستقلی که با همسر می سازیم لابُد.
محمد تخمه نخور برات خوب نیست سرما خوردی فاطیما ناراحت میشه ها
13 سال و 9 ماه و 20 روز و 19 ساعت و 44 دقيقه قبلخاک تو سر معتادت کنم
13 سال و 9 ماه و 20 روز و 19 ساعت و 32 دقيقه قبلفاطیما ای داره میخنده
13 سال و 9 ماه و 20 روز و 19 ساعت و 31 دقيقه قبلاره تو که راست میگی همینجاست
13 سال و 9 ماه و 20 روز و 19 ساعت و 17 دقيقه قبلطهورا ادم فروش
13 سال و 9 ماه و 20 روز و 18 ساعت و 47 دقيقه قبل