elahenaz
سر رو شونه هات میذارم تا که گریمو نبینی نمیخواستم که ببینی گریه های بی صدامو اشکای بی انتهامو....
elahenaz
خدایـــــــا امیدمو نا امید نکــن
elahenaz
بعضی وقتا خدا در های رحمتش رو یه خورده باز میکنه تا بتونی از لای در ، رحمتاشو ببیننی... ولی نمیتونی بهشون دست بزنی چون روی در قفلی به نام حکمته....
elahenaz
شبی دیگر سرم را روی بالش می گذارم به امید اینکه فردا صبح تو بالشم را تکان دهی
elahenaz
سـرمـ ڪـﮧ بــﮧ شــآنـﮧاَﭞ بـرسـد تـمـآمـ اسـﭞ ... همـﮧے دردهـآ ... همـﮧے اَشڪ ـهـآ ...
elahenaz
جاده را باید تا انتها برم برمو به آرزوهام برسم
elahenaz
ای کاش بودی و می دیدی که چشمانم چطور در انتظار توست اشکها در بدرقه راهت همچو آبی که بدرقه کننده مسافر است تو را بدرقه می کرد و در انتظار بازگشت توست ای کاش بودی و التماس دستانم را می دیدی که بسوی تو دراز شده و با فریادی بی صدا تو را به سوی خود می خواهد آری این منم که از دوری تو دیگر تاب و توان حرف زدن ندارم برگرد که دیگر در من جانی نمانده که نثار تو کنم ، برگرد ... برگرد ...
elahenaz
وقتی تنها باشی از تعطیل بودن هیچ روزی ذوق نمی کنی ! همیشه تو تعطیلات تنهایی آدم چندین برابر میشه