elahenaz
میخواهم برای تو بنویسم ، از تو بنویسم تا بشکنم لحظه های انتظار را میخواهم از عشق بنویسم ، از عشقی که با تو قلبم را به خود وابسته کرده است. از تو مینویسم ای همنفسم ، نمی نویسم که مثل یک خاطره بماند ، مینویسم که جاودانه بماند حرفهای عاشقانه ام. هر چه بین ماست خاطره نیست ، یک حرف دل عاشقانه است ، عزیزم بخوان آنچه که برای تو نوشته ام ، درک کن آنچه که در قلبم میگذرد و حس کن که چقدر برایم عزیزی ای نازنینم. میخواهم برای تو بنویسم ، تا شبهای تنهایی بخوانی حرفهای مرا ، تا دیگر احساس تنهایی نکنی ، با ماه درد دل نکنی و شبها را تا سحر بیدار نمانی ، به یاد من باشی اما دلتنگم نشوی. من همیشه در کنار توام ، حس کن مرا درون قلبت ، ببین که چه عاشقانه نگاهت میکنم . میخواهم از تو بنویسم ، از تو که خودت سرشار از کلمات عاشقانه ای. هرگاه که سخن میگویی ، زبانم بند می آید ، نمیدانم که در مقابل این همه احساسات قشنگت چه پاسخی بدهم ، تنها سکوت میکنم تا با شنیدن حرفهای قشنگت آرام شوم. پس نگو چرا ساکتم ، من در حال شنیدنم ، دوست دارم حرف بزنی برایم ، و بگویی از رویاهای شیرین ، بگویی از خودت ، از آن قلب مهربانت .
elahenaz
اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛ اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت اشک میریزم ؛ اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛ اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ میشه؛ اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم؛ درست فکرمیکنی تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون
elahenaz
ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﭼﻪ ﺷﮑﻠﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﻪ؟؟ ۱.ﻧﺎﺯ ﻭ ﻧﻮﺍﺯﺵ ۲.ﺟﻴﻎ و غر زدن در مورد اینکه تو هر روز انقدر میخوابی ۳.ﮐﻮﺑﻴﺪﻥ ﺩﺭ ۴.ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩﻥ ﺟﺎﺭﻭﺑﺮﻗﻲ ۵. ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥ ﺻﺪﺍﻱ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ۶. ﺗﮑﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﻤﻪ ﻱ ﮐﺎﺭﺍﻳﻲ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻱ ۷. مشت و لگد ۸. ﺗﺮﺳﻮﻧﺪﻥ ﺍﺯ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺑﺎﺑﺎ ۹. ﺍﺻﻼ ﺑﻴﺪﺍﺭﺕ ﻧﻤﻴﮑﻨﻪ
elahenaz
دختر است دیگر... گاهی دلش می خواد بهانه های الکی بگیرد به هوای آغوش تو شانه های تو... ... که بعد، تــو آرام خیلی آرام در گوشش زمزمه کنی: ببین من عاشقتــــم..
elahenaz
نابینا: مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟ بینا : آره نابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری ؟ بینا : تو واقعا" نابینایی ؟! نابینا : مادرزاد! بینا : پس چطور فهمیدی من سه تا سه تا می خورم ؟! نابینا : واسه این که من دو تا دو تا می خورم و تو معترض نمی شی
elahenaz
حالا كه قرار است از تو عبور كنم... بگذار كفش هایم را در بیاورم ... تو هنوز هم برایم مقدسی ...
elahenaz
از یارو می پرسن: بلندترین برج تهرون کدومه؟ می گه: آزادیه دیگه، معلومه که !!! دو باره می پرسن: پس برج میلاد چی؟ جواب می ده: بابا شما خبر ندارین! اگه برج آزادی پاهاشو ببنده، از میلاد هم بلندتره
elahenaz
پیرزن دید عزراییل داره میادازترس رفت تومهدکودک نشست پیش بچه ها و شروع کرد به پفک خوردن! عزراییل نشست پیشش گفت چکارمیکنی؟ پیرزنبا صدای بچگانه گفت:قاقامیخورم! عزراییل گفت پس بخورکه میخوایم بریم ددر!!؟
elahenaz
یه وختا اینقد آدم زندگی ایش غمناک میشه که دوس داره یکی یوهو بگه….کاااااات….عالی بود عالی… خسته نباشین بچه ها…واسه امروز بسه!
elahenaz
به دلم نشستی ولی دو زانو! معذب نباش، برو عقب قشنگ تکیه بده، پاهاتم دراز کن، این دل فقط جای توئه