elahenaz
میرقصم ... تا انتهای خیال داشتنت غرق میشم و دوباره خسته رها میشم رو تخت یک نفره من و تو ! اشک تو چشمام بی تابی میکنه و میخندم با چشم های خیس؛ دستام داره میلرزه و دوباره یه دستمال کاغذی !
elahenaz
آرزو میکردم ای کاش خودت جای عکسات بودی ... اما تو رفتی و بازی رو به ضرر من تموم کردی ... یه جوری منو زدی زمین که دیگه نتوستم بلند بشم ... حالا از تو برام فقط خاطره مونده و بس ... خاطره هایی که با یادآوری اونا بدجور آتیش میزنه به جگرم ... نیستی اما جای خالیت هنوز کنارم هست ... به کسی اجازه ندادم حتی واسه یه لحظه جاتو بگیره ... احمقانه است مگه نه ؟باز هم همون خبرای تکراری ... دلتنگی من واسه تو ... تویی که نیستی ....
elahenaz
این روزها... تمایل شدیدی به از دست دادن حافظه ام دارم!!!...
elahenaz
اگه دست خودم بود همین فردا بلیط میگرفتم میرفتم خونه دوستم کرج ...دوری از بابام ...یه دنیا آرامش
elahenaz
وقتی دلت خسته شد دیگر حتی اشک های شبانه هم آرامت نمیکنند فقط گریه میکنی چون به گریه کردن عادت کرده ای وقتی دلت خسته شد دیگر هیچ چیز آرامت نمیکند به جز دل بریدن و رفتن
پاشو ببرمت دکتر حالت خوب نیست
13 سال و 1 ماه و 3 روز و 19 ساعت و 52 دقيقه قبل
13 سال و 1 ماه و 3 روز و 19 ساعت و 49 دقيقه قبلواقعا هم خوب نیستم