elahenaz
پاییز برای من خیلی درد داره...پاییز یعنی اول مهر تولد تو...یعنی آذر روز اشنایی من وتو...میبینی وقتی تو نیستی همه ی اینها میشه درد
elahenaz
امروز مدام به تو فکر کردم و به تمام زمان هایی که باهم از همه کس و همه چیز می بریدیم ودر خلسه عاشقانه فرو می رفتیم دلم برای آن همه لحظات تنگ شده است قطار زمان میگذرد اما این مسافر تنها در ایستگاه عشق جای مانده است و به تو می اندیشد تنها به تو
elahenaz
من که از اینجا نمی روم ... تو هم که هیچوقت نمی آیی ! میخواهم بدهم درهای بی دستگیره بسازند برای این خانه . . .
elahenaz
به یاد همه ی خاطراتمان اشک میریزم و به سرنوشت و تقدیر خود لعنت میفرستم که تو را از من گرفت...
elahenaz
نه اینکه بی تو نخندم نه... اما به نیامدن همیشه ی نگاهت قسم تمام خطوط این خنده های خواب آلود با رگبار گریه های شبانه از رخساره ی خسته و خیسم پاک میشوند..."