elahenaz
کـاش مـیشـد امشب اینجا بودی ... مـرا در آغـوشـت جـایـم مـیـدادی ... فـرصـتِ گـِلـه را ازم مـیگـرفـتـی ... مـثـلِ زمـانـهـایـی کـه از نـدیـدنـت شـاکـی بـودم ... بـلـند مـیـگـفـتـی : هـــــــــیــــــس هـمـه ی بـی مـن بـودنـات تـمـوم شـد ... سـرم تـو آغـوشـت بـاشـه و بـگـی : دیـگـه ایـنـجـام . . .
elahenaz
می نویسم برای تو... برای تویی که بودنت را... نه چشمانم میبیند... و نه گوش هایم می شنود... و نه دستانم لمس می کند...
elahenaz
تو هنوز با تمام ِ نبودنت تنها پناهگاه ِ من از این آدمهایـے ...
elahenaz
هــوس کــرده ام کـــه تـــو بـاشـــی مـــن بـــاشـم و هیچـکـس نبـاشـــد آنگـــاه داغتـــریـن آغــــوش هـــا را از تنـتــــ و شیـریـــن تـریــن بــوســـه هـــا را از لبـــانتــــ بیـــرون بکشـــم بــه تـلـــافـی تمـــامـ ِ روزهــایـــی کـــه میخــــواهمتــــ
elahenaz
دلتنگی هایم همیشگیست اشکهای روی گونه ام تمام نشدنیست حالا دیگر حتی گرفتن دستهایت یکی از آرزوهای من است در آغوش گرفتنت رویای شیرین من است