@سعید ...یکی از برنامه های زندگیم واسه آینده اینه که یه انارو بازش کنم بشمرم، ببینم چند تا دونه انار واقعا توشه !!! خیلی برام سؤاله … موز رو شمردم فقط یه دونه توش بود !
معذرت می خوام این روزا حال خوشی برا حرف زدن ندارم ... ببخشید که جواب تلفنو ندادم ... نیلوفرم تماس گرفت ... ممنونم از هردوتون ... به نیلو هم بگو فعلا نمی تونم حرف بزنم ... بازم ببخشید
@سعید برو پشتِ در قایم شو و بترسون داداشت رو؛ محکم بزن به شونش، هواشُ داشته باش.. مامانتُ قلقلک بده تا از خنده نتونه حرف بزنه، کاری کن پیش دوستاش پُزتُ بده، کیف کنه از داشتنت... باباتُ بغل کن، چاییشُو تو بده دستش، بگو برات از تجربه هاش بگه، بشین پای حرفش، درددلش، دوستت اگه تنهاس، اگه غم داره تو دلش، اگه میبینی زل زده به مونیتورش و هر از گاهی میخنده،از اون تلخاش؛ تو هواشُ داشته باش، تو تنهاش نذار... باور کن، روزی هزار بار میمیره، کسی که فک میکنه برا کسی مهم نیس...
@سعید..........گاه دلم میگیرد، گاه زندگی سخت میشود گاه تنها تنهایی آرامش می آورد، گاه گذشته اذیتم میکند این گاه ها گهگاهی تمام روز و شبم میشوند آن وقت بغض راه گلویم را میگیرد... ....درست مثل این روزها
لبخند زدی به دستان ِ هر جاییت
و من لبخند زدم
به برجستگی ِ تمامی ِ سینههایی که
از برای آنی
نه شاید مرا بس!
اشتباه نه از تو
که گویی
باکرگی ِ دستانت
سجده برد بر عشق؛
و اشتباه نه از من
که گویی
شهوت را به هوای عشق
بر روحم دمیدهاند!
نو از میان ِ تمامی ِ مکثهایم
انزجار ِ انسانی را نظاره کردی
که محبوس ایستاده است
میان ِ خود ِ بی مناش!
هیچ آینهای قسم یاد نمیکند بر سادگی ِ نگاهم
و هیچ دریایی تیرگی نمیشوید
از سکوتم!
و تو هنوز
لبخند میزنی به دستان ِ هر جاییم
نه به هوای مرد بودن
که به هوای حقارت ِ رؤیاهایت!