سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
چارلی چاپلین در نامه ای به دخترش مینویسد: برهنگی بیماری عصر ماست ومن پیرم. شاید حرف های خنده آور میزنم.اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست داری. دخترم هیچ کس وهیچ چیز در این جهان نمیتوانی یافت که شایسته ی آن باشد دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند.
من با تو سخن می گویم . . . . . رساتر از همیشه و تو حرفهایم را می شنوی . . . . . روشن تر از هر روز بگذار از عشق سخن نگویم بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم چرا كه من عشق را با كلام در نیافتم برای من عشق نه كلام است ، نه صوت و صدا چیزی است وسیع تر از همه اینها وسیع است و با نجابت . . . . . مانند دلت با شكوه است و پر رمز و راز . . . . . همانند چشمانت عمیق است و پر از صداقت . . . . . ه مانند اندیشه هایت بگذار دریا بداند رقیبی دارد به زلالی قلبت و به ژرفناكی نگاهت و گفتی كه معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها ! و من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام ! چه رازیست در این فاصله . . . . . نمی دانم كه هر چه میگذرد مرا شیداتر می كند . . . و من . . . . . شیدا می مانم بگذار از عشق سخن نگویم بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم .
حرفی که از نهایت وجودت با تمام احساست بزنی گوش شنوا نمیخواد دلی میخواد واسه درکش که بهت آرامش بده.
مهم نیست درکت نکنه مهم اینه که تو با تمام وجودت زنده ای فقط برای او که نگاهش بهت آرامش میده
سلام سالهاست منتظ امدن زنی دیگرم زنی برخاسته از افکارم زنی که این نیست که من هستم زنی بی تشویش ، بی دلهره از واکنش ها در برابر زنانگی اش زنی جسور و بی پروا از واکنش در برابر اعتقاداتش زنی شیر دل تر از منی که هستم زنی که به زخم هایش نمک می پاشد تا بیدار بماند روح عاصی از پلیدی هایش زنی که توان دست درازی به باورهایش نیست زنی که توان شکستن بغض اش را داشته باشد تا ... سر باز کند این غده ی چرکین گلویش و..... بترکاند این غمباد لعنتی را منتظرم ایمان دارم به امدنش