شش ماه است که از رفتنت می گذرد ولی خاکت نه تنها هنوز سرد نشده بلکه درست مثل سنگ سرامیکی مزارت در ظهر تابستان داغ است ..
چقدر بی رحمانه رفتی و چه بی رحمانه تر مرا با این همه سختی تنها گذاشتی، منی که از کودکی همیشه از ترس پیر شدن تو .. هر بار که در آغوش می گرفتمت بغضم می گرفت ...
تنهایم گذاشتی و به خیال خودت مرا به این و آن سپردی و رفتی .. . امروز این آدمها کجاهستند؟ چه می کنند؟ دغدغه های شان چیست؟ کیست؟
نه .. مرا فریبم نده .. خواستی بروی بگو خسته شده بودی ،بگو طاقتت طاق شده بود ولی ...
ولی هرگز نگو تو را به آنها سپردم و خیالم راحت شده .. خیالت از کجا راحت شده ؟ از چه کسی؟ از اینهایی که هر وقت به خوابشان می روی مرا یاد می کنند و عذاب وجدان باعث می شود تماس بگیرند؟ یا آنهایی که هرگاه به مزارت می روند یاد من می افتند تا گزارش دهند که یک شاخه گل و 4 عدد رانی هزینه کرده اند؟مرا به کدامیک از این آدمها سپرده ای؟
اینجا همه ادعای شان برای بی تفاوتی های شان این است که هیچکس مادر نمی شود ولی می خواهم جمله این آدم ها را با این جمله کمی تکمیل تر کنم ...
"هیچکس یک هزارم وجود و محبت تو نمی شود ..
راستی مامان میدانی؟ میدانی هر وقت هوای آغوشت را بکنم باید کیلومتر ها راه بروم ،دود و ترافیک را تحمل کنم،تا آخر هم بتوانم آن سنگ تیره که اسمت با خط خوش بر آن حکاکی شده را در آغوش بگیرم؟
میدانی هر جایی که گرفتار می شوم و نیاز به مشورت هایی که روزی نسبت به آنها بی اعتنا بودم پیدا میکنم باید هر راهی که عقل ناقصم می گوید بروم و معمولا هم راه درست را تشخیص نمی دهم؟
مامان میدانی دیگر از خوردن فسنجون،آلبالو خشکه،پسته تازه،خورش کرفس،نان داغ سنگک،باقالی داغ تو زمستون و تمام خوراکی های دیگری که تو عاشقش بودی نه تنها لذت نمی برم بلکه با خوردن شان فقط بغض می کنم ؟؟
حالا که صحبت از خوراکی ها شد میدانی از وقتی تو رفته ای من کاچی نخورده ام؟ آش ماست هم... به خودم که آخرهم یاد ندادی. به هر کسی هم گفتم بلد نبود بپزد ...
راستی میدانی از وقتی تو رفته ای تا همین امشب دیگر هیچکس حتی در سردترین هوای زمستان هم به من نگفته دگمه های پالتویت را ببند؟با موهای خیس جلوی کولر نشین؟ میدانی تا همین الان هیچکس به من نگفته پیشانی ات را بپوشان سوز نخورد؟
میدانی وقت هایی که ساعت ها به مانیتور خیره می شوم آرزویم شنیدن فریاد توست؟که بگویی
"انقدر به اون وامونده خیره نشو،پاشو یه دوری بزن یه چیزی بخور باز بشین پاش"
آخر فقط تو اینها را از ته دل میگفتی ... و اینها را وقتی فهمیدم که رفته بودی ...
چقدر تلخ است باور این اعتراف که امروز درک کردم که چقدر مهربان بودی و چقدر احمق بودم.چقدر دلسوز بودی و چقدر بی لیاقت بودم ...
خیلی منتظرت ماندم ..
ولی می گویند سفرت تمام نشدنی است
نمی آیی دیگر؛
پس مرا هم همسفر خود کن که دیگر اینجا نفس کشیدن هم برایم عذاب شده،
چه رسد به زندگی،
از وقتی تو رفتی
آسمان سنگی شده،
و خدا انگار خوابیده ...
دلم یه قدم زدن طولانی کنار ساحل... یه ساحل خالی از جمعیت و متروک میخواد... دلم میخواد شب تا صبح تو تنهایی کنار آتیش و ساحل باشم... یاد قدیما بخیر... روزای بیخودی شده...