ال ناز
درد می کند / جای خالی تمام تفاوت هایت حالا خودم را به روزمرگی / می چسبانم ... و از تمبر ها / سراغ لب هایت را می گیرم ... نه از نشانی ها دل ِ خوشی دارم نه از جاری شدن شبیه رودخانه ای در امتداد بیهودگی ... که تمام وسعتش را کنار می گذارد و به کاسه ی آبی که پشت پایت سقوط می کند حسادت دارد ...
ال ناز
دیگر هیـچ کس برایم " او " نمی شود.../ حتــّـــی خودش ...
ال ناز
یک عمر با خدا روی سجاده عشق بازی میکرد ...
ال ناز
با خیال ِ فتح ِ یک دریا / مرگ ِ تدریجی در آکواریوم ...
ال ناز
بوی دستبند گرفته سر تا پام /اعتراف میکنم گناهکارم ...
ال ناز
بیا و در لحظه های پاییزی ام کمی قدم بزن..!