faafaa
آخـــر قصـــه ی ما را همـــان اول لــــو دادند........... همان جـــایی که گفـــتند ...........یکــــی بــــود و یکــــی نـــبود ............
faafaa
دوستان همگی فعلا بای بای..................تا بعد...................
faafaa
یه زمانی می گفتند "یا روسری یا توسری"، حالا شده "هم روسری هم توسری"!! ...........
faafaa
دلم رو با دستای خودم دادم تیکه تیکش کرد……… پس گرفتمش …….. اومد پیشم گفت بیا بازی کنیم……. گفتم با چی …..گفت با قلبت……. گفتم باشه …..وسط بازی دلمو برد…… و خودش نتهایی بازی کرد …….. باز پس گرفتمش ……... دوباره گفت می خوام بازی کنم …….. گفتم نه ……. گفت قلبتو نمی خوام…. بیا عاشق بشیم…….. هرکس بی وفا شد باخته….. . منم با جون قبول کردم…… ولی نگفت بازیش فردا تموم میشه…… و واسه همیشه میره…….
faafaa
زندگی کردن من مردن تدریجی بود...............آنچه جان کند تنم.......عمر حسابش کردند...........
faafaa
دیگر دست خدا هیچ کس را نمیسپارم............هر که عزیز داشتم دست خدا سپردم..........او دستان خدا را ترجیح داد و رفت...............
faafaa
دوباره سيب بچين حوا... من خسته ام !! بگذار از اينجا هم بيرونـمان کنند!! .............
faafaa
مرا به دار آویختند تا نامت را از یاد ببرم اما چه ساده اند این ساده اندیشان که نمیدانند نام تو حک شده ی قلب من است..............
faafaa
از من پرسید سیگارت را ترک کردی گفتم : نه کبریت را ترک کردم سیگار را با سیگار روشن می کنم .............
faafaa
روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلیها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بینهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظهای از آن چشم برنمیداشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه پیرمرد از جا برخاست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گلها شدهای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحالتر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین میرفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمردی به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن سوی خیابان رفت و کنار قبری نزدیک در ورودی نشست…."
faafaa
دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را............
faafaa
....................................دیدگاه...................از كتاب "شيطان و دوشيزه پريم" پائولو كوئيلو