faafaa
روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد. مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی, از خیلی ها از... , مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است. کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کردو گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم ........................................
faafaa
قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!.............. دیدگاه
faafaa
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم. استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟ شاگردان هر کدام جوابهایى دادند اما پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند............
faafaa
........................دیدگاه
faafaa
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی …………. پیرمرد از دختر پرسید :…. - غمگینی؟….. - نه … - مطمئنی ؟…… - نه ……… - چرا گریه می کنی ؟…. - دوستام منو دوست ندارن …. - چرا ؟…. - جون قشنگ نیستم ….. - قبلا اینو به تو گفتن ؟… - نه ……. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم…… . - راست می گی ؟… - از ته قلبم آره…… دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد………. چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!........
faafaa
«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید بسازم.».......................دیدگاه........
faafaa
شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت.................
faafaa
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد ......................دیدگاه.......
faafaa
گل سنگ شدی انگار ، وسیع وسیع وسیع اما ، نازک............. بیهوده مشت بر شیشه های این قطار می کوبی….. بیهوده صدایت را…….. به آن سوی پنجره پرتاب می کنی…… ما بارزیگران یک فیلم صامتیم………. ... مگر چند بار به دنیا آمده ایم،…… که این همه می میریم؟…………………
faafaa
گل سنگ شدی انگار ، وسیع وسیع وسیع اما ، نازک.............
faafaa
این که هر بار سرت با یکی گرم باشد دلیل بر ارزش ات نیست آنقدر بی ارزشی که خیلیها اندازهٔ تو هستند.......
faafaa
اينقدر از بغل كردن خوشم مياد كه دوست داشتم يه هشتپا بودم و در آن واحد ميتونستم ده نفر رو بغل كنم..........