faafaa
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش .............
faafaa
دوست دارم فضای بودن با تو را در دنیای کوچک قاب کنم، و آن را بر روی طاقچه ای از بی کسی هایم بگذارم ...
faafaa
من تورا می خواهم........ چه تمنای محالی!....... خنده ام میگیرد......... .......... وتوچون مروارید .........گردن آویز کسان دگری .............
faafaa
کاش واژه حقیقت آنقدر با زبان ما صمیمی بود......که برای بیان کردن دوستت دارم نیاز به قسم خوردن نبود....................
faafaa
دستت را به دوست بده و از آتش بگذر........... آنان که سوخته اند همه تنهایند...
faafaa
امیری به شاهزاده خانمی گفت : من عاشق توام ... شاهزاده گفت : زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است ... امیر برگشت و دید هیچکس نیست .... شاهزاده خانم گفت:عاشق نیستی !!!! .....عاشق به غیر از معشوقش نظر نمی کند .......
faafaa
مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 8 ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود در بیمارستان كودك انگشتان دست خود را از دست داد کودک پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟ مرد نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین وچشمش به خراشیدگی كه كودك كرده بود خورد كه نوشته بود ( !دوستت دارم پدر).................
faafaa
دلم میخواست..................
faafaa
به سه چیز تکیه نکن،..... غرور، دروغ و عشق....... آدم با غرور می تازد،..... با دروغ می بازد .....و با عشق می میرد.......... «دکتر علی شریعتی»
faafaa
من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. .........چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند....... ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.......... . «دکتر علی شریعتی»
faafaa
می خواستم زندگی کنم راهم را بستند، ........ستایش کردم گفتند خرافات است.....، عاشق شدم گفتند دروغ است، .....گریستم گفتند بهانه است،... خندیدم گفتند دیوانه است....، دنیا را نگهدارید، میخواهم پیاده شم... «دکتر شریعتی»
faafaa
در شهری زندگی میکنم که....................
faafaa
قطره.................................
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم
15 سال و 3 ماه و 25 روز و 4 ساعت و 13 دقيقه قبلسالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…
می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست …اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه
زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…
هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…
تا اینکه یه روز
علی نشست رو به رومو
گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که
دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر
تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس
راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…
گفتم:تو چی؟گفت:من؟
گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟
برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو
گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون
هنوزم منو دوس داره…
گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…
گفت:موافقم…فردا می ریم…
و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من
بود چی؟…سر
خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت
فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون
گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره
هردومون دید…با
این حال به همدیگه اطمینان می دادیم
که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…
بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو
می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…
علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از
ناراحتی بود … یا از خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش
گفتم:علی…تو
چته؟چرا این جوری می کنی…؟
اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من
نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…
دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو
دو
تا بوده همین بوده....................
15 سال و 3 ماه و 25 روز و 4 ساعت و 10 دقيقه قبل
15 سال و 3 ماه و 25 روز و 4 ساعت و 9 دقيقه قبلواقعا گریه دار بود
(
15 سال و 3 ماه و 25 روز و 4 ساعت و 8 دقيقه قبلموافقم............خیلی............دل آدم آتیش میگیره از بی وفایی مردها.............
15 سال و 3 ماه و 25 روز و 4 ساعت و 7 دقيقه قبل