ما در كرخه مستقر بوديم.يك روز مهدي به سراغم آمد و گفت : « علي آقا با اجازه شما مي خوام به مرخصي برم » پرسيدم : « چرا اينقدر عجله داري؟ » صورتش از خجالت سرخ شد با شرم پاسخ داد: «آخه قراره اين دفعه داماد بشم » از شنيدن اين خبر خوشحال شدم . هنوز چند لحضه از رفتنش نگذشته بود كه صداي انفجاري مهيب سنگر را به لرزه درآورد . فرياد يا حسين سربازان به هوا برخاست . سراسيمه بيرون رفتم باورم نمي شد مهدي غرق در خون نزديك سنگر تداركات روي زمين افتاده بود و سايرين دورش را حلقه زده بودند پاهايم شل شد همان جا كنار پيكر مطهرش نشستم . بغض راه گلويم را بسته بود بي اختيار اين جمله را زير لب تكرار كردم ... مهدي جان داماديت مبارك ...
@حی علی الـ عزا ./#زندگـی عجله داشت | #عـمر زود گذشت ! { بنگر ! برای #فردا چه داری؟! } { يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا الـــلَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ [حــــشــر: 18] { ای کسانی که #ایمان آوردهاید و از #الله پروا دارید | هر کسی باید بنگرد که برای فردا[ى خود] از پیش چه فرستاده است }