هرسال ماه رمضون ، دم افطار که میشه گوشمون به صدای #اذان هستش و چشممون به پارچ آب وسط سفره اما یاد کلام مولا نیستیم که فرمودند: ” اگر شیعیان ما ، به اندازه آب خوردنی ما را می خواستند ، #غیبت و دوران #انتظار اینقدر طولانی نمیشد !
#سرفه می کنم. زن نگاه سرشار از #تنفر به من می کنه و به دوستش میگه کثافت #آنفولانزای خوکی گرفته باز میاد بیرون. میخاد همه رو بدبخت کنه..../ از یک #شیمیایی !.......
از #مأموریت که برگشت..../ #شیطان را می گویم ... خوشحال بود. پرسید: «راستی #فرمانده! گمراه کردن #اینها چه فایده ای دارد؟» #ابلیس جواب داد: « #امام اینها که بیاید، روزگار ما #سیاه خواهد شد؛ اینها که #گناه میکنند، امامشان دیرتر می آید...»
#جوان خیلی آرام و متین به #مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت : #ببخشید آقا! من می تونم یه کم به #خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلا توقع چنین #حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل #آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و #جمعیت، یقه جوان را گرفت و #عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به #دیوار کوفت و فریاد زد مردیکه عوضی، مگه خودت #ناموس نداری ... گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ... جوان امّا، خیلی #آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد #عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و #متین ادامه داد خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و #غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه #نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که #نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از #خیرش گذشتم ...مرد #خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب #دهانش را قورت داد و زیر چشمی #زنش را برانداز کرد ....{ بی حجابی #زنا و بی تفاوتی #مردها !}
یکی از خاطره های خدمت که مطمئنم هیچ وقت یادم نخواهد رفت ... شب 13 رجب . ماه گرفتگی ... ماه کامل ... راهپیمایی تاکتیکی برای مسیر یابی از طریق ستاره ها ... آسمون کویر اونقدر تاریک بود که راحت ابرهای ستاره ای راه شیری دیده میشد ... و عظمت خدا ... و ذره ای به نام انسان ... نیم ساعت سکوت بود و تفکر ... و لذتی که آرزومه یه بار دیگه تجربه کنم
در دشت عباس (یكی از مناطق دفاع مقدس) تعدادی از تانكهای ما خراب شده بود به همراه بنی صدر به آنجا رفتیم.یكی از افسران گفت: این تانك ها را نمی توانیم تعمیر كنیم.بنی صدر متلك وار به من گفت: "بگوئید تعهد رجائی بیاید این تانكها را تعمیر كند". زخم زبان می زد، روحش مملو و پر بود از تنفر نسبت به نیروهای اصیل انقلاب.