دلم برای تو ؛ آیا دل تو هم تنگ است؟! . . . صدای هق هق ؛ گویا دل تو هم تنگ است! . . . ببین! نمیشود این قدر دور بود از هم! . . . بیا ؛ قبول ، بفرما! دل تو هم تنگ است!
کوچکتر که بودم پرنده ها صداشون بلندتر بود انگار...دعوت می شدم به خاله بازی های کودکانه...روزی یه نوبت دعوا با دوستم علی داشتم...یه روز من پیروز و یه روز علی...هر روز کنار هم بادبادک هوا میکردیم...روز به روز بزرگتر میشدیمو همون آدما بودیم...کم کم صدامون و صورتامون تغییر کرد...کم کم فاصله ها بیشتر شد...دور و برمون خلوت تر...کم کم ما هرکدوممون من شدیم ، اونو نمیدونم ولی خودم یهو همون من ِ تنها موندم...راستش نمیدونم الان شونه رفیق چه مزه ای داره یا مثلا درد و دل چه شکلیه...نه اینکه حرف واسه گفتن نداشته باشم...نه...اما به خودم اومدم دیدم حوصله ای نمونده...شکایتی ندارم ولی کاش پسر نبودم...لعنت به روزگاری که فرق گذاشت و یادم داد تا مثل آدم بزرگا فکر کنم...بچگی یادش بخیر...همونی که نداشتم..
حـــــتی اگه رئیــسِ کل هستیــــد یا رئیــسِ رئیــسِ کل یــا رئیسِ رئیــسِ رئیــسِ کل بایـــد پشـتِ چـــراغِ قرمـــز بایستیـــد ایـــن یعنی #همــه#بایـــد#به#قـــرمز#احـــترام#بگذارنــد...
مرتضی احمدی اینگونه گفت: من همه بازیکنان شاهین و پرسپولیس را میشناسم و قدیمیترین هوادار پرسپولیس هستم. فکر نمیکنم مسنتر از من کسی مانده باشد و این خاطره را هم شاید هیچکس نشنیده باشد.
من کارمند راهآهن بودم. آن روز حقوق و مزایای خودم که 700 تومان میشد را گرفتم و از آنجا به جای خانه، یک راست به ورزشگاه رفتم تا بازی پرسپولیس با استقلال که آن زمان تاج بود را ببینم.
دل توی دلم نبود، بازی که شروع شد گفتم یا ابوالفضل (ع) هر گلی که پرسپولیس بزند صد تومان را صدقه کنار میگذارم. پرسپولیس گل اول را زد، صد تومان از آن جییب در آوردم و در جیب دیگر گذاشتم. گل دوم را هم زدند، اینکار را کردم. همینطور گل سوم، چهارم و پنجم هم زده شد. گل ششم که زده شد، گفتم: یا حضرت ابوالفضل (ع) غلط کردم، حداقل صد تومان برای خودم بگذار، من بدون پول چه کار کنم؟
خاطره احمدی که به اینجا رسید، سالن از خنده منفجر شد ..