farnaz.kh
برای من همین ” تو ” کافیـــست ، برای تو چند ” او ” ؟! .
farnaz.kh
نه! چشمانم شور نبود اگر که آخر کارمان ندامت شد دست هایم نمک نداشت . .
farnaz.kh
نمیدانم بگویم بمان یا برو ؟؟؟ چرا که باور کرده ام به هیچ فعلی پایبند نیستی !!!
farnaz.kh
دیگر هیچ چیز مشترکی بین ما نیست ، تنها آسمانمان یکیست !!!
farnaz.kh
هوا نیستــــم امــــا همیشـــــه چشــــم به آسمان دارم حال عجیبـــی ست دیدن ِ همان آسمان که … شاید “تو” … دقایقی پیش به آن نگاه کـــرده ای .
farnaz.kh
فـرض کـن بــه عـکــاس بـگـویــــــــم : تـارهـای سـپـیــــــد را سـیــاه کـنـــــــد….. و چـیـــــن و چـروک هـا را مـاسـت مـالـــــــی… و حـتـی از آن خـنـده هـا کـه دوسـت داری بـرایـم بـکـارد بـاز هـم از نـگـاهـــــــــم پـیـداسـت چـقــــدر … بـه نــبـــودنـــت خـیـره مـــانــــــده ام…
farnaz.kh
فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد … فقط رفت بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد … فقط رفت … فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت : راحت شدم … .
farnaz.kh
هم بازی قدیم چشم نگذار آنقدر دورم که با شمردن همه اعداد هم پیدایم نمی کنی!!!!. ::
farnaz.kh
من بی تـــو، شعر خواهم نوشت… تـــو بی من چه خواهی کرد؟
farnaz.kh
میخواهم این راهی که من وتو آمده ایم را ازابتدا ویران کنم تاهیچ کس به اینجایی که ما رسیده ایم نرسد...