ღ♥فرح♥ღ
نـتــرس از هجــوم حـضـــورم ..
چــــیزی جــز تَـنهــایـے مُـطلـَــق با من نیـــست…
ღ♥فرح♥ღ
خواستم چشم هایش را از پشت بگیرم دیدم طاقت اسم هایی را که می گوید ندارم...
ღ♥فرح♥ღ
کاش غصه تموم میشد کاش گریــه نمی کـــــــــــ ــــردم من باعث و با نیشم دنبــــال چی میگــــــرد م تقصیر خودم بود هرچی که سـرم اومد از هرچی که ترسیدم عینأ به سـرم اومد تا حس منو دیدی احساس خطـر کردی تا رازمو فهمیدی دنیـــا را خبر کـــــــــــــردی
ღ♥فرح♥ღ
گاهی “دوست داشتن” پنهان بماند قشنگ تر است دوست داشتن را باید کشف کرد ؛ درک کرد ، و از آن لذت برد …
ღ♥فرح♥ღ
کبودی لبهایت تقصیر خود توست گفته بودم بوسه بوسه می آورد گوش نکردی..
ღ♥فرح♥ღ
آهای نیمکت ها! بیهوده نشسته اید..... آنکه باید می آمد، رفت!
ღ♥فرح♥ღ
هرکاری را میخواهید بکنید. هم اکنون انجام دهید. فرداهای زیادی در پیش ندارید.
ღ♥فرح♥ღ
مردانگی ات را... با شکستن دل دختری که دیوانه ی توست.. ثابت نکن.. مردانگی ات را با غرور بی اندازه ات .. به دختری که عاشق توست ثابت کن... مردانگی را... زمانی میتوانی نشان دهی که.. دختری با تمام تنهایی اش به تو تکیه کند... که دختری با تکیه به غروره تو..به قدرت تو.. در این دنیای پر از نامردی..قدم بر دارد...
ღ♥فرح♥ღ
مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من میچرخید، به خیالش قندم یا که چون اغذیه مشهورش ، تا به این حدّ گندم!!! ای دو صد نور به قبرش بارد؛ مگس خوبی بود... من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد، مگسی را کشتم ...! * حسین پناهی
ღ♥فرح♥ღ
ترسم انروز بيايي که نباشد جسدم،کوزه گر کوزه بسازد ز خاک جسدم،لب ان کوزه بسازد ز خاک لب من،بي خبر لب بگزاري به لبان جسدم!ا
ღ♥فرح♥ღ
تـو ” آدم ” ... من ” حوا “ ... سیـبی در کار باشد یا نه ... با تو ، در آغوش تو ، بهشت جاریست ... بوسه هایت طعم سیب میدهند کا[!]ت
ღ♥فرح♥ღ
شبها، پرندههایش میروند؛ روزها، ستارههایش؛ ببین، آسمان هم که باشی؛ باز تنهایی …
ღ♥فرح♥ღ
هفت شهر عشق : شهر اول : نگاه و دلربایی شهر دوم : دیدار و آشنایی شهر سوم : روزهای شیرین و طلایی شهر چهارم : بهانه ، فکر جدایی شهر پنجم : بی وفایی شهر ششم : دوری و بی اعتنایی شهر هفتم : اشک ، آه ، تنهایی