¥ ®_® ¥فــــرديـــن _ وث...
مـن پـر از حــــرف سکــوتـــــــم .... چـه کـس دانـد درد ایـن دل را ...........
¥ ®_® ¥فــــرديـــن _ وث...
فرمون: ولم كن ننه، بحث ناموسه... من نكنم،قيصر اين بازارچه رو به خون ميكشه. اما قبل از اون خودم كارو تموم ميكنم
¥ ®_® ¥فــــرديـــن _ وث...
گفته بودی دست هایم از خودم تنهاتر اند ، دست هایم مال آن تنهاترین دستان تو .
¥ ®_® ¥فــــرديـــن _ وث...
نگــ‗__‗ـــراטּ نباش .....~.... حال دلــ‗__‗ـــم خوب است !!! ....~ …نـہ از شیطنت های کودکانــ‗__‗ــــہ اش خبری هست ....~..... نـہ از شیــ‗__‗ـــون های مداومش ، به وقت ِ خواستن ِ تــ‗__‗ـــو … ....~.... آرامــــ.... ~.... جورے که نبینــ‗__‗ـــی و نشنــ‗__‗ـــوی ....~..... گوشــ‗__‗ــــہ اے نشسته ، .....~.... و رویاهایش را به خاکــ‗__‗ــــ مــــے سپارد ...~....
¥ ®_® ¥فــــرديـــن _ وث...
تـو را از خـاطــرهـ هــا پــاکـــ نـمـیـکـنـم ؛ مـیـگــذارم بـمــانــد ... تــا یــادم بــاشـد چـهـ طـعــم تـلـخـی دارد /"دروغ"/ کـهـ مـیـتـوانـد حـتـی شـ ـیـریـنـی /"عـشـ ـق"/ و /"اعـتـمــاد"/ را زهــرمـــار کــنــد !
¥ ®_® ¥فــــرديـــن _ وث...
فـرض کـن بــه عـکــاس بـگـویــــــــم : تـارهـای سـپـیــــــد را سـیــاه کـنـــــــد….. و چـیـــــن و چـروک هـا را مـاسـت مـالـــــــی… و حـتـی از آن خـنـده هـا کـه دوسـت داری بـرایـم بـکـارد بـاز هـم از نـگـاهـــــــــم پـیـداسـت چـقــــدر … بـه نــبـــودنـــت خـیـره مـــانــــــده ام
¥ ®_® ¥فــــرديـــن _ وث...
همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟ / همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟ هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟ / زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی جمع با جمع نباشند و پریشان با شی / یاد حیرانی ما آری و حیران باشی ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟ / به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟ شب به کاشانهٔ اغیار نمیباید بود / غیر را شمع شب تار نمیباید بود همه جا با همه کس یار نمیباید بود / یار اغیار دل آزار نمیباید بود تشنهٔ خون من زار نمیباید بود / تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود
¥ ®_® ¥فــــرديـــن _ وث...
از سر کوی تو با دیدهٔ تر خواهم رفت چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم دیگر این قصهٔ بی حد و نهایت نکنم خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم