سپهر
اين روزها دلم توان راه رفتن ندارد عصايش را گرفته و قدم قدم مي لنگد .. اين روزها حتي عصاها جنس مرقوبي ندارند دو قدم كه برداري مي شكنند
سپهر
پرسيدم:عشق چيست؟گفت:آتشي است.گفتم:مگر آن را ديده اي؟ گفت:نه,در آن سوخته ام...
سپهر
دلم ... گرفته است / تا تمام جاده ها برای تو باز بماند تو با نقشه ها / به جان ِ مسیر ها بیفتی من در احتمالات ِ فلسفی ام غرق شوم که چند درصد احتمال دارد دل ِ به دریا زده ات را / همین حوالی به آب داد ؟؟ وقتی تمام ِ داشته و نداشته هایت / یک چمدان بیشتر نباشد ، همیشه مسافری
سپهر
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام