سپهر
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهاييست * ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشاييست.
سپهر
درست است که دست هایم خالی اند ... دل ِ پـُـرم را به سویت نشانه می روم....
سپهر
در اغوش خدا گريستم، تا نوازشم كند، پرسيد فرزندم حوايت كو؟ اشكهايم را پاك كردم و به او گفتم در آغوش ادم ديگريست
سپهر
بی حس شده ام از درد! از بغض! فقط گاهی ، خط اشکی... میسوزاند صورتم را !!!
سپهر
به دنبال چه پایانی خلاف جاده ایستادی؟ چرا تاعادتت کردم به فکر رفتن افتادی؟ چرا باید به تنهایی دوباره بی تو برگردم؟ کجای جاده بد بودم؟ کجای قصه بد کردم؟
سپهر
در خيال آمدى و آينه قلب شكست ديگر آينه از امروز تماشا دارد !
سپهر
جاي اسمي كه نوشتي تو دفترم براي يادگاري ، پر ز اشك شده كه بي معرفت چه جوري ، راضي ميشي بشكني با دست خالي..
سپهر
بي تو اين فاصله ها طاقت من را برده / ساعتم زنگ زده عقربه هايش مرده / كاش باور كني از دوري تو دلتنگم / اين دل خسته ام از دوري تو پژمرده.
سپهر
در این روزهای زمستان یک استکان چای داغ مهمان منی. کنار پنجره بخار گرفته دلت وقتی تنهایی،نوش جان کن. چای رفاقت من، همیشه تازه دم است.
سپهر
منو یارم به هم وابسته بودیم / کبوترهای یک گلدسته بودیم به هم بستیم پیمان تا قیامت / نگو که هر دو خالی بسته بودیم!
سپهر
غربت دیرینه ام را با تو قسمت می کنم / تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد / من در این ویرانه ها احساس غربت می کنم
سپهر
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام