فرهاد
در اتاقی که که به اندازه یک تنهایی است دل من که به اندازه یک عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبایی گل ها در گلدان به درختی که تو در باغچه خانمان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خوانند آه... سهم من این است من از کجا می آیم که چنین به بوی شب آغشته ام
فرهاد
غصه هم خواهـــــــد رفـــت به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت غصه هم خواهــــــــد رفـــت آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه را در یابیـــــــــــم باور روز برای گذر از شب کا[!]ـــــــــت
فرهاد
خدای عشق تکرار خاطرات تو شعر مجسم است/ من هر چه می نویسم و می خوانمت کم است/ تو کیستی پیامبری یا خدای عشق/ هر آیه از کلام تو چون وحی ملزم است/ تردید در برابر چشمان تو خطاست / حکم نگاههای قشنگت مسلم است/ من می رسم به تو شاید، هنوز، نه/ آینده ام به لطف تو اینگونه مبهم است
فرهاد
این اشکهای شور از کجا میآید مادر؟ -آب دریاها را من گریه میکنم آقا. - دل من و این تلخی بینهایت، …سرچشمهاش کجاست؟ - آب دریاها سخت تلخ است آقا؟ دریا خندید در دوردست، دنداهایش کف و لبهایش آسمان
فرهاد
در خویش خستهام!تکرار میشود همهی لحظههای درد دیگر ستارههای یخی نیز رفتهاند… ماه از درونِ شب به زمین فحش میدهد تکرار میشود همهچیزی به رنگِ زرد بنگر؛ آغوشِ خنده به رویم شکستهاست از شاخههای درختی که کشته شد “تابوتِ مردنِ پرواز” زندهاست دیگر همیشگی شدنِ شعر مردهاست
فرهاد
ه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام» يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام» .يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام.
فرهاد
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز نگاهی بر شب تارم برافروز به جان آمد دل از ناز نگاهت فرو ریز این سکوت آشنا سوز
فرهاد
برای کسی که از همه بیشتر دوستش دارین دعا کنید... برای من هم دعا کنید.. وقتی به خوبیها و مهربانی های تو می نگرم بدیها و اشتباهات خود را مشاهده می کنم و آنوقت که رحمت و بخشش بی منتهایت مرا نشانه میرود بار شرمندگی گناهانم بیشتر از پیش بر دوشم سنگینی میکند خدایا هر چه می دهی رحمت است و هر چه نمی دهی مصلحت اگر مصلحت این است که هیچ چیز نداشته باشم راضیم به رضایت ولی نظرت را از من مگیر یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی و آن طور شوم که تو می خواهی...
فرهاد
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است… دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد … دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند… دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد… دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد… دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد … دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست… دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده… دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است… دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است… دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است… دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است… دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست… دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند… دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست… دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است
فرهاد
من هستم حتی گاه به انکار تو کتابی برگ برگم...... کدام صحفه مرا خوانده ای؟؟؟ هر ورق من دردی پنهان .... بگو از من چه میدانی؟ نام من فرهاد است! با سر فصلی جاودانه.... مخدوش! چرا بسنده میکنی؟ تنها به جلد زیبایم! هر سطر من کتابی از نگفته ها و دلتنگی هاست نخوانده مرا بستی؟! باورم کن..!منم سر فصل دلتنگی های فرهاد..! در ذهن همیشه خفته ی هستی! لب فروبسته ای که چه؟ هم قصه هم واژه هم آغاز منم! دوباره بخوان مرا! چنگی تازه بزن به روح آوازم٬ من واژه ای سر کشم٬ تو سن ترین کلام! آنان هنوز در پی انکار منند! کتابی برگ برگم.. سهم من این نیست باورکن من چشمه ی جوشنده ی دلتنگیم.... منم ماندنی ترین فصل خدا منم کسی که جا مانده از کاروان........ تقدیم به همه ی کسایی که دوستشون دارم....
فرهاد
من به مهمانی دنیا رفتم: من به دشت اندوه من به باغ عرفان من به ایوان چراغانی دانش رفتم. رفتم از پله ی مذهب بالا. تا ته کوچه ی شک ، تا هوای خنک استغنا، تا شب خیس محبت رفتم. من دیدار کسی رفتم در آن سر عشق. رفتم، رفتم تا زن، تا چراغ لذت تا سکوت خواهش تا صدای پر تنهایی. روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است . روح من کم سال است. روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد. روح من بی کار است: قطره های باران را ، درز آجر ها را ، می شمارد. روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد. من به سیبی خوشنودم به بوییدن یک بوته ی بابونه من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم... زندگی یافتن سکه ی ده شاهی در جوی خیابان است... زندگی مجذور آینه است. چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت.. فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد. دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست. زیر باران باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت... ..... رخت ها را بکنیم آب در یک قدمی است... . . ساده باشیم . . فرهاد
فرهاد
زمستان از میان برگ ها از میان بوته ها صدای سقوط بی صدای برف می اید صدای شکست بی غرور خاک، صدای لحظه ی جدایی خورشید از زمین صدا ی مزاحمت های ابر می اید. صدای فریادی از اسمان و خودتان میدانید،شروع باران اما بارانی سفید اری این زمستان است بیایید رنگ هارا بیاورید و دستی بزنید به کاغذ سفید زمستان غم گین است!شادش کنید! بیایید بیایید و ببینید رقص سرد برف ها، روی شانه های مرد برفی کوچه ما بیایید و ببینید بازی سرد خاموشی را بر چمن های خیال برفی کوچه ما اما من خواهشی دارم از شما... وقتی امدید نگاهی به دل من نکنید. چون دلم شکسته است با اولین تیر نشکست، با دومی هم نشکست.اما تیر سوم،او را شکاند حالا دلم شکسته است پس نگاهی به دل من نکنید کاسه ی گداییم سوی خداست که همیشه موقع دلتنگی، قدری از محبتش بر سرم میبارد
فرهاد
غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد. خار خندید،به گل گفت:سلام....وجوابی نشنید خار رنجید ولی هیچ نگفت... ساعتی چند گذشت،گل چه زیبا شده بود! دست بی رحمی آمد نزدیک گل سراسیمه ز وحشت افسرد لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید؛ صبح فردا که رسید،خار با شبنمی از خواب پرید؛ گل صمیمانه به او گفت:ســـلام