farshidkeramati
حکایت این دوست داشتن چیِ نمیدونم ولی می دونم بی تو نمی تونم.
farshidkeramati
.دست و دلت نلرزد رفیق! سر به زیر از شرمساری نباش! بیا رفیق !! تو هم کلاهت را بر سر من بگذار! سر من به اندازه کلاه تو هم جا دارد! راستی رفیق! من دیگر قسم راست ندارم
farshidkeramati
موضوع انشا : "خوشبختي"
به نام خدا ..
خوشبختي يعني قلب مادرت بتپد
و سايه پدرت بالاي سرت باشد ...
farshidkeramati
به نام عشق..سلام عزیزان..هیس ! آرام تر بنویس... !! آرام تر اشک بریز ...!! گلویت را آرام به مهمانی بغض دعوت کن .. !! اینجا مردمانش پذیرای دل محصور تو نیستند.. به تمسخر میگیرند دلواژه هایت را... پس آرام تر قلمت را بروی کاغذ آغشته به اشک فشار بده....
farshidkeramati
بامدادتون بخیر عزیزان دلم تا فردا همتون رو به خدا میسپارم خوب بخوابین
farshidkeramati
داستان: موضوع: من با خدا غذا خوردم!
پسرکي بود که ميخواست خدا را ملاقات کند، او ميدانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرفتر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در جال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرک هم احساس گرسنگي ميکرد. پس چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد. پيرمرد عذا را گرفت و لبخندي به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي کردند، بي آنکه کلمهاي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريک شد، پسرک فهميد که بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد. وقتي پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب کجا بودي؟پسرک در حالي که خيلي خوشحال به نظر ميرسيد، جواب داد: پيش خدا! پيرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش ب
farshidkeramati
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
farshidkeramati
توبه مي كنم ديگر دلم برايت تنگ نشود حتي چند لحظه ! قول مي دهم نامت را بر زبان نمي آورم لبهايم را مي دوزم توبه مي كنم ديگر عاشق نشوم قلبم را دور مي اندارم براي هميشه و آنگاه بدون قلب آرام میمیرم
farshidkeramati
و من هر روز در چشمان او خیره میشدم و میگفتم قاصد روزهای ابری کی می رسد باران... و او تنها با لبخندی یر لبانش تنها نظاره گر من بود... من غافل از آنکه مدتهاست باران شروع شده است... سر انجام با گذاشتن دستان مهربانش بر روی گونه هایم باران را نشانم داد!
farshidkeramati
به نام خدا .... سلام عزیزان.....اگر همه یک "" تو "" داشتند می فهمیدن "" عشق "" یعنی چه..... اگر هم لمس میکردند حس جنون "" رفتنت "" را میدانستند "" مجنون "" یعنی "" من "" ....
farshidkeramati
این بار که آمدی دستانت را روی قلبم بگذار تا بفهمی این دل با دیدن تو نمی تپد میلـــرزد . . .
farshidkeramati
به نام نامیه الله...سلام عزیزانم... اولین پست: فقط از شرم چشماتِ تمومه سربه زیری هام نمیدونم بدونه تو من از آینده چی میخوام ؟!
farshidkeramati
نمیدانم گنجشک ها که شبیه هم هستند ، چه طور همدیگر و میشناسن؟! و نمیدانم چند نفر شبیه من هستند که تو دیگر مرا نمیشناسی …! شبتون بخیر تافردا
farshidkeramati
هیچ وقت " بی خداحافظ " ... کسی را ترک نکن.. نمی دانی.. چه درد بدی است پیر شدن در خم ِ کوچه های " بی خداحافظ "
farshidkeramati
به نام خدا...سلام خانم ها واقایان بامدادتون بخیر...اولین پست: نـــــه نــــام . . .!! نـــــه چــــــــهره . . .!! نـــــه اثر انگـــــشت . . .!! آدم ها را از طرز " آه " کشیدن شان بشناسید...!!