شبها تا صبح را کنار تخت بابا می نشستم تا اکسیژنش را چک کنم.بارها به صورتش نگاه میکردم تا ببینم نفس میکشد؟ تمام طراوت جوانیم را صرف سرفه ها و نفسهای بریده و خس خس بابا کردم.چه شبها که نخوابیدم چون بابا نمیخوابید.
چند شب پیش یکی ی #پست گذاشته بود خیلی خوشم اومد؛متنش یچی تواین مایه ها بود؛زمین گرده؛از هر طرف بریم بازم به هم میرسی.....واقعانم اینجوریه....مرسی دوست عزیز بابات پست قشنگت
کاس میدانستیم....مارامجال ان نیست که روزهای رفته را از سرگیریم ولحظه های بی بازگشت را تمنا کنیم...کاش میدانستیم .....فردا چه اندازه دیر است برای زیستن و چه اندازه زود است برای مردن....
#سلامــــــ

13 سال و 4 ماه و 19 روز و 14 ساعت و 54 دقيقه قبلداداش آواتار جدید مبارکــــ
سلام داداش مرسی
13 سال و 4 ماه و 19 روز و 14 ساعت و 51 دقيقه قبل