farzad
خداوکیلی نمیدونم چه سریه شب که میشه میام تو اتاق سیستم روشن میکنم فولدر داریوش باز میکنم بعدش میرم تو خلصه
farzad
نیستی پیشم ولی هستی تو فکرم
farzad
میبخشم و فراموش میکنم؛همیشه به همین سادگی باید از امای بی ارزش گذشت
farzad
تو زندگی به ی جایی میرسی که بعداز کلی دویدن یهو وایمیسی و سرتو میندازی پایین اروم میگی دیگه خسته شدم؛زورم نمیرسه
farzad
از من به من نزدیکتر تو بودی