farzad
شنیدی طلا گرون شده ؟؟؟؟؟ پس خیلی مواظب خودت باش [EXCLUSIVE] . . . . تو در من آن تب گرمی که آبم میکند کم کم نگاهت همچو مستی ها خرابم میکند کم کم منم آن کهنه دیواری ، به جا از قلعه های سنگ که باد و آفتاب آخر خرابم میکند کم کم فرستنده : سایان . . . . یه آسمون محبت یه کوله بار صداقت یه دشت پر ستاره پر از گل هاى لاله براى قلب پاکت هدیه به روى ماهت . . . . هر که را روی خوش و موی نکوست زنده و مرده من دیوانه ی اوست . . . . ای یادت فکر من عشقت در قلب من کلامت در ذهن من و عطر و بوی تو در میان خاطرات من . . . . اعتبار دوستی شما رو به اتمام است برای شارژ مجدد ٬ یک بووووووس بفرستید همراه اول و آخر !!! . . . . بهشت این دنیا ، عشق است و وفاداری . . . . تو هر چه دلت خواستی گفتی ، ولی من فقط بی صدا گریه کردم . . . . طبق گزارش هوا شناسی : دل ما با نفوذ بادهای خاطره انگیز ، بدجوری هواتو کرده . . . . گلی گم کرده ام در باغ هستی خودت رو گم نکن هرجا که هستی . . . . می مونم یه همنفس برای تو می ریزم زندگیمو به پای تو میخونم از عشق بی مثال تو نمیشه غافل باشم از حال تو . . . . نه ! گریه نمیکنم یک چی
farzad
ازکسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبورنکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه!؟ ناگفته های مانده بر دلم را تنها تویی که خوب می دانی کاش می شد فریادشان زد اما نه،آنوقت حرفی برای ثانیه های سکوتم که فقط تویی و من و سو سوی شمعی نمی ماند... نمی گویم تنهایی هایم را از من بگیر...... ……نه می گویم تنهایم نگذار..... ….فقط همین! salam tu kojay eshgham alan ke daram az doorit mimiram kojay chera namibine delam vast tang shodeh . azizam mano bazam mesli ghozashta dost dari ???????????????????????? rastisho bego man
farzad
پروردگارا..!به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند.گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند. لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند. محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند.عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند. تقدیم به چشمی که اشکش منم،تقدیم به اشکی که غمش منم،تقدیم به شمعی که پروانه اش منم،به گلزاری که گلش تویی....و تقدیم به عشقی که عاشقش منم...!
farzad
اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاکش از آن گناه که نفعی رسد بغیر چه باک برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور که بی دریغ زند روزگار تیغ هلاک به خاک پای تو ای سرو ناز پرور من که روز واقعه پا وا مگیرم از خاک چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری به مذهب همه کفر طریقت است امساک مهندس فلکی راه دیر شش جهتی چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک فریب دختر رز طرفه میزند ره عقل مبدا تا بقیامت خراب طارم تاک به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی دعای اهل دلت باد مونس دل پاک
farzad
من بدینوسیله از بزرگسالی استعفا میدهم ومسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول میکنم میخواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم آنجا یک رستوران پنج ستاره است میخواهم فکر کنم که شکلات از پول بهتر است چون میتوانم آن را بخورم میخواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم میخواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم میخواهم به گذشته برگردم وقتی همه چیز ساده بود وقتی داشتم رنگها را جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم وقتی نمی دانستم که چیز های نمیدانم و به هیچ چیز هم اهمیتی نمیدادم میخواهم فکر کنم دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند میخواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است میخواهم از پیچیدگیهای دنیا بیخبر باشم نمیخواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدرک اداری و خبری میخواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم میخواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم به یک کلمه محبت آمیز به عدالت به صلح به فرشتگان به باران و به باران من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم
farzad
نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم گفتم : كجا روي؟ گفت والله خود ندانم گفتم : بگير فالي گفتا نمانده حالي گفتم : چگونه اي ؟گفت در بند بي خيالي گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟ گفتا : كه مي سرايم شعر سپيد باري گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد گفتم : رقيب گفتا : او نيز كله پا شد گفتم : كجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي ؟ گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟ گفتا : عمل نموده ‚ ديروز يا پريروز گفتم : بگو زمويش گفتا كه مش نموده گفتم : بگو ز يارش گفتا ولش نموده گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟ گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون گفتم : كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟ گفتا : خريد قسطي تلويزيون به جايش گفتم : بگو زساقي ‚حالا شده چه كاره؟ گفتا : شدست منشي در دفتر اداره گفتم : بگو ز زاهد آن رهنماي منزل گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا گفتم : بگو ز محمل يا از كجاوه يادي گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز يا گلف نوك مدادي گفتم كه: قاصدت كو آن
farzad
شاید این تست برای شما تکراری باشد , اما ارزش دوباره امتحان کردنش را دارد .. تست هوش باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط ۵ ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در ۱۰ میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد (آسانی سوالات شما را گول نزند !!!) ۱- بعضی از ماهها ۳۰ روز دارند بعضی ۳۱ روز چند ماه ۲۹ روز دارد؟ ۲- اگر دکتر به شما ۳ قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت ۱ قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟ ۳- من ساعت ۸ شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که ۹ صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟ ۴- عدد ۳۰ را به نیم تقسیم کنید وعدد ۱۰ را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟ ۵- مزرعه داری ۱۷ گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز ۹ تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟ ۶- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟ ۷- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک
farzad
دهقان پیر، با ناله میگفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست با وجود این همه بدبختی، نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا میبیند. ارباب پرخاش کرد و گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار میکنی! مگر کور هستی، نمیبینی که چشم دختر من هم «چپ» است؟! دهقان گفت: چرا ارباب میبینم … اما … چیزی که هست، دختر شما همهی این خوشبختیها را «دوتا» میبیند … ولی دختر من، این همه بدبختی را … !
farzad
*سهم من خانه ای اجاره ای در قلب توست ! و هر روز ... ترس از ریختن وسایلم در کوچه ها ! *با صفحه شطرنج دلم چه کرده ای که سربازهای حرفهایم تفنگ سکوت رو به من گرفته اند قلعه های شادیم فرو ریخته اند اسب های صداقتم رام تو گشته اند فیل های غرورم به زانو در آمده اند وزیر غیرتم در دوئل باخته است و شاه دلم همان یک حرکتش را به تو بخشید ... و تو ،حکم انتظار و سکوتش را ناجوانمردانه صادر کردی... *حرفی برای گفتن نیست اشکها به اندازه کافی زلال اند......................................... *تو را به دست اسمان ابری که نه به دست باران میسپارم چرا که سخاوت باران دوباره تو را به من باز خواهد داد *پرندگان همه خیس اند و گفتگویی از پریدن نیست در سرزمین ما پرندگان همه خیس اند در سرزمینی که عشق کاغذی است انتظار معجزه را بعید می دانم................... *ای که میپرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست عشق یعنی مهر بیچون و چرا عشق یعنی کوشش بیادعا عشق یعنی عاشق بیزحمتی عشق یعنی بوسه بیشهوتی عشق یعنی دشت گل کاری شده در کویری چشمهای جاری ش
farzad
پروردگارا..!به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند.گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند. لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند. محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند.عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند. تقدیم به چشمی که اشکش منم،تقدیم به اشکی که غمش منم،تقدیم به شمعی که پروانه اش منم،به گلزاری که گلش تویی....و تقدیم به عشقی که عاشقش منم...!
farzad
قطاری که به مقصد خدا می رفت، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد وپیامبر رو به جهانیان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق تواما بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟ قرن ها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند، از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد عده ای کم می شدند قطار می گذشت و سبک می شد زیرا سبکی، قانون راه خداست. قطاری که به مقصد خدا می رفت،به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند، اما اینجا ایستگاه آخر نیست! مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند. اما اندکی باز هم ماندند، قطار باز هم راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا به مسافرانش گفت: درود بر شما،راز من همین بود، آن که مرا می خواهد، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد. و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری...
farzad
اهل دانشگاهم رشته ام علافیست جیبهایم خالیست پدری دارم حسرتش یک شب خواب! دوستانی همه از دم ناباب و خدایی که مرا کرده جواب اهل دانشگاهم قبله ام استاد است جانمازم نمره! خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست من نمیدانم که چرا میگویند مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید باید از مردم دانا ترسید! باید از قیمت دانش نالید! وبه آنها فهماند که من ایجا فهم را فهمیدم من به گور پدر علم و هنر خندیدم! سروده:سهراب سپهری
farzad
marandi ha didgah bezaran