farzad
سالها گفتیم ما از کربلا از شهید عشق ومیدان بلا از غمش بر سینه و بر سر زدیم بوسه بر گهواره اصغر زدیم باز هم گفتیم، مظلوما حسین! بی کس وبی بال وپر،تنها حسین! او ولی اینگونه در انجا نبود باخدایش بود، او تنها نبود بود سیمرغی، نه سیمرغ خیال داشت ان سیمرغ هفتادو دوبال کربلاپیچده مثل راز بود بهترین ،غمگین ترین اواز بود ما نفهمیدیم عمق راز را معنی زیباترین اواز را کربلا محدود شد بر سر زدن گل به سرمالیدن وپرپرزدن تشنه لب گفتیم و هی خوردیم اب گریه کردن شد برای ما ثواب کربلا یعنی دو نیرو خوب وبد یک طرف ایمان ویک سو دیو ودد یک طرف علم وخدا وروشنی یک طرف جهل وسیاهی ،دشمنی کربلا یعنی که فردا باز هم این حقیقت هست واین اواز هم باز فردا کربلا ها می رسد عشق می اید،بلاها می رسد!!!
farzad
پیش از اینها فکر میکردم خدا خانه ای دارد کنار ابر ها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس خشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه برق کوچکی از از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان رعد و برق شب طنین خنده اش سیل و طوفان نعره ی توفنده اش دکمه ی پیراهن او آفتاب برق تیر و خنجر او ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویربود آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین بود ،اما میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت ... هر چه میپرسیدم از خود از خدا از زمین از اسمان از ابر ها زود می گفتند این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست هر چه می پرسی جوابش آتش است آب اگر خوردی جوابش آتش است تا ببندی چشم کورت می کند تا شدی نزدیک دورت میکند کج گشودی دست ،سنگت می کند کج نهادی پا ی لنگت می کند تا خطا کردی عذابت می دهد در میان آتش آبت می کند با همین قصه دلم م
farzad
خسته شدم از له شدن توی دستهای یک ظالم خسته شدم از گفتن کلمه درست میشه خسته شدم از بس گفتم خدا خودش شاهد منو نجات میده خسته شدم از خنده های الکی ولی نه نه اینطور نیست بعضی وقتا فکر می کنم عدل خدا کجاست نمی خواهم شرک بگم ولی ....... خسته شدم از حرف های ناگفته دلم
farzad
نامم را پدرم انتخاب کرد! نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...
farzad
عاقبت خط جاده پايان يافت من رسيدم ز ره غبار الود نگهم بيشتر ز من مي تاخت بر لبانم سلام گرمي بود شهر جوشان درون کوره ظهر کوچه مي سوخت در تب خورشيد پاي من روي سنگفرش خموش پيش مي رفت و سخت مي لرزيد خانه ها رنگ ديگري بودند گرد الوده تيره و دلگير چهره ها در ميان چادرها همچو ارواح پاي در زنجير جوي خشکيده همچو چشمي کور خالي از اب و نشانه ي او مردي اوازه خوان ز راه گذشت گوش من پر شد از ترانه ي او گنبد اشناي مسجد پير کاسه هاي شکسته را مي ماند مومني بر فراز گلدسته با نوايي حزين اذان مي خواند مي دويدند از پي سگها کودکان پا برهنه سنگ به دست زني از پشت معجري خنديد باد ناگه دريچه اي را بست از دهان سياه هشتي ها بوي نمناک گور مي امد مرد کوري عصا زنان مي رفت اشنايي ز دور مي امد در انجا گشوده گشت خموش دستهايي مرا به خود خوانندند اشکي از ابر چشمها باريد دستهايي ز خود مرا راندند روي ديوار باز پيچک پير موج مي زد چو چشمه اي لرزان بر تن برگهاي انبو هش سبزي پيري و غبار زمان نگهم جستجو کنان پرسيد در کامين مکان نشانه ي اوست ليک ديدم اتاق کوچک من خالي از بانگ کودکانه ي اوس
farzad
سلام به همه ی کسایی که به کلبه کوچک عشق من اومدن نمیدونم چطوری شروع کنم ولی دلم ازش خیلی پره نمیدونم چرا داره با من اینطوری رفتار میکنه من خودم تو کاراش موندم بعد از پنج سال خیانت کردن بدون گفتن دلیلش نمیدونم چه معنایی میتونه داشته باشه بهتره موضوع رو از همون اول بنویسم وسطهای تابستون سال ۸۴ بو که من برای تعطیلات تابستون رفته بودم ارومیه به طور اتفاقی اونم رفته بود خونه عموش تو ارومیه عموی اون با دایی من که رفته بودم خونشون آشنا بودن و رفت و آمد داشتن قرار شد یه روز بعد از ظهر بریم خونشون و شب هم اونجا بخوابیم من اول متوجه رفتارای اون نمیشدم ولی بعد که ما با هم تو خونه جند ساعتی تنها بودیم سر حرف رو باز کرد یه جوری حرف میزد که باعث شد یه حس عجیبی نسبت بهش پیدا کنم خودش از اول شروع کرد و منم درگیر خودش کرد از اون روز به بعد تموم فکر و ذهنم شده بود اون هر کاری که میکردم تو ذهنم بود یه لحظه هم نبود که بهش فکر نکنم هر مراسمی میشد هر مهمونی میشد طوری برنامه ریزی میکردم که بتونم اون رو حتی برای چن لحظه حتی از دور ببینمش هر سال مراسم احیا .عروسی ها . مهمونی ها . تعزیه ها همشون برام شده
farzad
چشماتو وا كن و ببين طناب رو دور گردنم ببين چجوري جون ميده رو دستاي تو بدنم يه عمره از خيانتات ميگذرم و درد ميكشم دلم نمياد كه تو رو .... بذار خودم رو بكشم بذار بهت بگم چرا به آخر خط رسيدم تو آغوش غريبه ها ديدمت و زجر كشيدم
farzad
تنهايي سخته تنهايي درده تنهايي بدون تو واسم مرگه تنها كه هستم يه دلشكستم از تموم اهل دنيا خسته ي خستم گوشه گيرم بي جوابم از سر عشق من خرابم خستم از دل خستم از حرف خستم از شبهاي بي برف من با آدما غريبه عشقمو كسي نديده خستم از حرفاي سنگين خسته ام من از سكوتت من يه تنهام با دلي غمگين
farzad
ماه زیبای من.... بیشتر از آنچه که تصور میکنی دوستت دارم و بیشتر از آنچه باور داری عاشق تو هستم. بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی جز تاریکی و سیاهی ندارد دوستت دارم چونکه میدانم تو نیز مرا دوست میداری دوستت دارم چونکه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه زندگی ام در کنار تو باشم و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم عزیزم این قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است از طرف من به تو از تمام دنیا تنها همین قلب کوچک را دارم ، همین و بس! عزیزم تا پایان با تو می مانم
farzad
پشت ديوار محبت خيانته! مواظب باش به هر ديواري تكيه ندي . . . . شاید روزی فهمید
farzad
تاحالا شده همه ی احساستو بدی به یکی ولی اون قدرشو ندونه؟! یکی میتونه عشقت باشه میتونه دوستت باشه و یا هر کسی که برات عزیزه اصلا میدونی احساس یعنی چی؟! احساس یعنی هر چی توو وجودته به کسی که دوستش داری تقدیم کنی ولی اگه اون قدرشو ندونه میشه پشیمونی از احساسی که بهش دادی تا حالا شده یکی که دوستش داشتی غرورشو به تو ترجیح بده؟! تا حالا به غرور فکر کردی؟! غرور یعنی چی؟! غرور یعنی یه ابوهت قشنگ که وجودش لازمه ولی بیش از اندازه ش میشه خودخواهی میشه حرف همون حرفیه که من میگم میشه تمام احساسی که بهم دادی به درک مهم اینه غرورم حفظ بشه
farzad
خدا جونم بازم به اميد تو دارم مينويسم چند روزي كه خيلي حالم بد شده بازم ريختم به هم نميدونم چي شده يا چه اتفاقي افتاده ولي يه هفته است كه وقتي ميام شبا بخوابم بي اختيار گريم ميگيره نميدونم دليلش چيه كه يه دفعه ايي اشك از چشام سرازير ميشه خداجونم نكنه براش اتفاقي افتاده باشه نكنه الان كه من حال و روزم خوب نيست و شبا نميتونم بخوابم اونم اين حال رو داره خدا ازت صميمانه خواهش ميكنم كه منو بذار بميرم ولي نذار يه لحظه اون احساس ناراحتي بكنه بخدا من طاقت اينكه حتي فكرشم بكنم كه اون نارحته رو ندارم خدا منو شكستي اما ازت ميخوام نذاري اون تو زندگي بشكنه خدايا ميدونم كه من لياقت اينكه از تو چيزي بخوام رو ندارم ولي براي خودم چيزي نميخوام فقط ..... فقط ..... فقط خودت مواظبش باش
farzad
سلام دیروز نمیدونم چرا حالم اونجوری شد صبح که بیدار شدم تا درس بخونم بعد از یه ساعت خوندن یهو سرم گیج رفت و همون جا خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم ساعت ۷ بعد از ظهره شاید دلیلش غذا نخوردنم باشه آخه چند روزیه با اینکه خودم احساس گرسنگس میکنم ولی نمیدونم چرا چیزی نمیتونم بخورم علاوه بر این دیروز حال روحیم هم خوب نبود همش بی اختیار داشتم گریه میکردم نمیدونم این چه دردیه که من باید بکشم نمیدونم چه اشتباهی انجام دادم که حالا باید اینجوری زجر بکشم ولی هنوزم امیدم به خداست از خدا میخوام که منو از این وضع نجاتم بده دیگه نمیدونم چی باید بنویسم چون با این کلمات و جملات نمیتونم احساس واقعیم رو بازگو کنم یعنی روزی میرسه که منم از این حال و روز دربیام یعنی خدا روزی میشه که چشمای اون به این جملات بیفته تا شاید بفهمه چقدر برام عزیزه خدا یعنی من لیاقت اینو دارم که تو این راه به من کمک کنی یا کسی رو برای کمک به من وسیله قرار بدی نمیدونم لایقش هستم یا نه ولی اینو میدونم که عاشقشم خیلی دوسش دارم خدا تو این وضعیت فقط تو از حال و روزم خبر داری پس شایسته نیست که از کسی جز تو تقاضای
farzad
سلام همین الان تونستم از جام بلند بشم و بیام نت چهار روز بود که بدجور مریض شده بودم نفهیمیدم چی شد تو حیاط خونمون یهویی سرم گیج رفته بود صورتمم بد جور کشیده شد به دیوار و یه طرف صورتم زخمی شده حالا خوبه که زخمه بعد از چند روز درست میشه و ردش نمیمونه به هر حال چهار روز پیش همون لحظه مامانم منو برده بیمارستان و اونجا بهم سوروم زدند خودم باورم نمیشه یه روز کامل رو خوابیده بودم وقتی بیدار شدم سرم خیلی درد میکرد همین امروز صبح سردردم خوب شده مامانم وقتی داشت از دکتر میپرسید چش شده شنیدم که دکتر گفت از فشار روانیه این از یه طرف / درست و حسابی غذا نخوردن منم از یه طرف / نبایدم بیشتر از این توقع داشت هنوزم باورم نمیشه منو تسلیم شدن جلوی فشار روانی خدا میدونه چند ساله دارم با این دست و پنچه نرم میکنم کلاس هام رو هم که از دست دادم همه جور بلایی اومده بود سرم بجز این یکی ایندفعه چیزیم نشد ولی دفعه بعد ....... دفعه ی بعد .......شاید بیدار شدنی در کار نباشه
farzad
تنها چیزی که نصیب من شده . نمیدونم میدونی که این سکوتی که کردی چقدر داره زجرم میده یا نه نمیدونم با این سکوتت میخوای به چی برسی نمیدونم منظورت از این سکوتت چیه ؟ اینو بدون که سکوت تو خیلی داره عذابم میده چی میشد ..... ... چی میشد اگه دلیل این رفتارت رو میگفتی؟ چرا سکوت رو انتخاب کردی ؟ این سکوت تو داره یواش یواش منو به دیار سکوت نزدیکتر میکنه ..... فقط داری با این سکوتت منی که آوارت بودم رو آواره تر میکنی بخدا خیلی سخته برام تحمل این سکوت .... حالا تنها امیدم اینه که شاید یه روزی یه جوری خدا خواست و راهت به اینجا افتاد و تو بخش نظرات دلیلت رو برام نوشتی ... حرف دلت رو ........ دلیل این سکوتت رو..... بعضی وقتها فکرای بدی به سرم میزنه ولی اینو بدون که درد این سکوت تو از درد تیغ هم بدتره شاید یه روزی دیگه نتونم درد این سکوتت رو تحمل کنم و ...... این بخشی که نوشتم شاید آخرین پستی باشه که نوشتم چون دیگه نمیتونم .... فقط هر روز به امید اینکه شاید تو بخش نظرات حرفای تو رو بخونم میام و به نظرات نگاه میکنم ببخشید که باعث ناراحتیتون میشم و یا براتون مشکلی پیش میارم دست خودم نیست .