دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

farzad
مرد - مجرد
امتیاز: 342.95

دنبال‌شدگان

(53 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(77 کاربر)

گروه‌ها

(14 گروه)

بازدید

farzad
farzad

az post hm mibinin ke chi shode

farzad
farzad

دلم شکسته چرا کسی صدای منو نمیشنوه صدامو نمیشنوین یا گوشاتون رو گرفتین بابا خیلی بی معرفتین

farzad
farzad

برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر برای عشق وصال كن ولی فرار نكن برای عشق زندگی كن ولی عاشقونه زندگی كن برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش

farzad
farzad

عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست؛ و آن دوست داشتن است دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد

farzad
farzad

دم دمای اذان دل توهم خیلی پاک سرسفره افطاربعدهمه حاجتاوخواسته هات بعدهمه دعاهات خواهش میکنم یه کوچولوهم ازمن یادکن

farzad
farzad

ای خدای خوب من ا ی خدایی که همیشه با من بودی و هستی و مطمئنم که خواهی بود ازت یه خواهشی دارم با تمام سادگیم و گناهکاریم چون میدونم تو خیلی مهربونتر از چیزی هستی که من حتی فکرشم بکنم خدا ازت میخوام اونی که در تنهاترین لحظات تنهاییم تنهایم گذاشت رو تنها نذاری خدایا اون و به تو سپردم به تویی که از قلب و احساس وعشق من خبر داری و میدونی که واقعا دوسش دارم و میدونی که این دوس داشتن با هوس فرق میکنه خدایا هر روز بعد از نماز دعا میکنم ازت میخوام ازت خواهش و التماس میکنم که ما رو هر چه زودتر بهم برسونی ب حق همین روز های مبارکت به حق شب های پر فیض قدرت حالا ما رو قبول نداری به حق امام علی که وفاتش هم نزدیکه به حق آقامون که در غیبته یه نگاهی هم به اینطرف بکن اقا تو رو قسم میدم به فاطمه زهرا مادرت برام وساطت کن پیش خدا میدون حرف من پیشش اعتباری نداره ولی براتو خیلی ارزش قائله خودت به حق بهترین بنده هات کمکم کن که هر چه زودتر به هم برسیم بخدا دیگه تحمل این همه دوریش رو ندارم نمیدونم خواسته ی زیادی یا نه ولی اینو میدونم شما اینقدر بزگ هستین که این درخواست ها مثل قطره ای در برابر دریاست خدایا م

farzad
farzad

این دو بیت شعری که مینویسم رو زمان هایی که تنها فکر و ذکرم اون بود خودم گفتم شاید نشه اسمشون رو شعر گذاشت سالهاست منتظر دیدن روی ماهت هستم / امروز که فهمیدم تو رو خواهم دید شاد هستم نیامد لحظه ای یک شب مرا خواب / که بینم من تو رو آسوده در خواب

farzad
farzad

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل اسمانی که امشب می بارد... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم.

farzad
farzad

نمیدونم چطوری شروع کنم ولی دلم ازش خیلی پره نمیدونم چرا داره با من اینطوری رفتار میکنه من خودم تو کاراش موندم بعد از پنج سال خیانت کردن بدون گفتن دلیلش نمیدونم چه معنایی میتونه داشته باشه بهتره موضوع رو از همون اول بنویسم وسطهای تابستون سال ۸۴ بو که من برای تعطیلات تابستون رفته بودم ارومیه به طور اتفاقی اونم رفته بود خونه عموش تو ارومیه عموی اون با دایی من که رفته بودم خونشون آشنا بودن و رفت و آمد داشتن قرار شد یه روز بعد از ظهر بریم خونشون و شب هم اونجا بخوابیم من اول متوجه رفتارای اون نمیشدم ولی بعد که ما با هم تو خونه جند ساعتی تنها بودیم سر حرف رو باز کرد یه جوری حرف میزد که باعث شد یه حس عجیبی نسبت بهش پیدا کنم خودش از اول شروع کرد و منم درگیر خودش کرد از اون روز به بعد تموم فکر و ذهنم شده بود اون هر کاری که میکردم تو ذهنم بود یه لحظه هم نبود که بهش فکر نکنم هر مراسمی میشد هر مهمونی میشد طوری برنامه ریزی میکردم که بتونم اون رو حتی برای چن لحظه حتی از دور ببینمش هر سال مراسم احیا .عروسی ها . مهمونی ها . تعزیه ها همشون برام شده بودن یه وسیله برای دیدنش ولی چون فهمیدم که یکی از ف

farzad
farzad

سالها گفتیم ما از کربلا از شهید عشق ومیدان بلا از غمش بر سینه و بر سر زدیم بوسه بر گهواره اصغر زدیم باز هم گفتیم، مظلوما حسین! بی کس وبی بال وپر،تنها حسین! او ولی اینگونه در انجا نبود باخدایش بود، او تنها نبود بود سیمرغی، نه سیمرغ خیال داشت ان سیمرغ هفتادو دوبال کربلاپیچده مثل راز بود بهترین ،غمگین ترین اواز بود ما نفهمیدیم عمق راز را معنی زیباترین اواز را کربلا محدود شد بر سر زدن گل به سرمالیدن وپرپرزدن تشنه لب گفتیم و هی خوردیم اب گریه کردن شد برای ما ثواب کربلا یعنی دو نیرو خوب وبد یک طرف ایمان ویک سو دیو ودد یک طرف علم وخدا وروشنی یک طرف جهل وسیاهی ،دشمنی کربلا یعنی که فردا باز هم این حقیقت هست واین اواز هم باز فردا کربلا ها می رسد عشق می اید،بلاها می رسد!!!

farzad
farzad

سالها گفتیم ما از کربلا از شهید عشق ومیدان بلا از غمش بر سینه و بر سر زدیم بوسه بر گهواره اصغر زدیم باز هم گفتیم، مظلوما حسین! بی کس وبی بال وپر،تنها حسین! او ولی اینگونه در انجا نبود باخدایش بود، او تنها نبود بود سیمرغی، نه سیمرغ خیال داشت ان سیمرغ هفتادو دوبال کربلاپیچده مثل راز بود بهترین ،غمگین ترین اواز بود ما نفهمیدیم عمق راز را معنی زیباترین اواز را کربلا محدود شد بر سر زدن گل به سرمالیدن وپرپرزدن تشنه لب گفتیم و هی خوردیم اب گریه کردن شد برای ما ثواب کربلا یعنی دو نیرو خوب وبد یک طرف ایمان ویک سو دیو ودد یک طرف علم وخدا وروشنی یک طرف جهل وسیاهی ،دشمنی کربلا یعنی که فردا باز هم این حقیقت هست واین اواز هم باز فردا کربلا ها می رسد عشق می اید،بلاها می رسد!!!

farzad
farzad

پیش از اینها فکر میکردم خدا خانه ای دارد کنار ابر ها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس خشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه برق کوچکی از از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان رعد و برق شب طنین خنده اش سیل و طوفان نعره ی توفنده اش دکمه ی پیراهن او آفتاب برق تیر و خنجر او ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویربود آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین بود ،اما میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت ... هر چه میپرسیدم از خود از خدا از زمین از اسمان از ابر ها زود می گفتند این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست هر چه می پرسی جوابش آتش است آب اگر خوردی جوابش آتش است تا ببندی چشم کورت می کند تا شدی نزدیک دورت میکند کج گشودی دست ،سنگت می کند کج نهادی پا ی لنگت می کند تا خطا کردی عذابت می دهد در میان آتش آبت می کند با همین قصه دلم م

farzad
farzad

خسته شدم از له شدن توی دستهای یک ظالم خسته شدم از گفتن کلمه درست میشه خسته شدم از بس گفتم خدا خودش شاهد منو نجات میده خسته شدم از خنده های الکی ولی نه نه اینطور نیست بعضی وقتا فکر می کنم عدل خدا کجاست نمی خواهم شرک بگم ولی ....... خسته شدم از حرف های ناگفته دلم

farzad
farzad

نامم را پدرم انتخاب کرد! نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...

farzad
farzad

عاقبت خط جاده پايان يافت من رسيدم ز ره غبار الود نگهم بيشتر ز من مي تاخت بر لبانم سلام گرمي بود شهر جوشان درون کوره ظهر کوچه مي سوخت در تب خورشيد پاي من روي سنگفرش خموش پيش مي رفت و سخت مي لرزيد خانه ها رنگ ديگري بودند گرد الوده تيره و دلگير چهره ها در ميان چادرها همچو ارواح پاي در زنجير جوي خشکيده همچو چشمي کور خالي از اب و نشانه ي او مردي اوازه خوان ز راه گذشت گوش من پر شد از ترانه ي او گنبد اشناي مسجد پير کاسه هاي شکسته را مي ماند مومني بر فراز گلدسته با نوايي حزين اذان مي خواند مي دويدند از پي سگها کودکان پا برهنه سنگ به دست زني از پشت معجري خنديد باد ناگه دريچه اي را بست از دهان سياه هشتي ها بوي نمناک گور مي امد مرد کوري عصا زنان مي رفت اشنايي ز دور مي امد در انجا گشوده گشت خموش دستهايي مرا به خود خوانندند اشکي از ابر چشمها باريد دستهايي ز خود مرا راندند روي ديوار باز پيچک پير موج مي زد چو چشمه اي لرزان بر تن برگهاي انبو هش سبزي پيري و غبار زمان نگهم جستجو کنان پرسيد در کامين مکان نشانه ي اوست ليک ديدم اتاق کوچک من خالي از بانگ کودکانه ي اوس