از سکوتم بترس...! وقتی ک ساکت می شوم... لابد همه درد هایم را برده ام پیش خدا... بیش تر ک گوش دهی... از همه سکوتم... از همه بودنم... یک آه می شنوی... و باید بترسی... از آه مظلومی ک فریاد رسی جز خدا ندارد.
ولی خاطرات برگای پاییزی ِ خیابون ولیعصر،سرو و چنارهای تجریش،جمع شدن توی تئاتر شهر،
کنسرتهای برج میلاد و صبح تا شب چرخیدن توی مرکز خریدا و بوتیک ها و گالریــا،
شمشک رفتنا واسه برف بازی،
کافه های لاله زار... همه و همه اش با ارزش ترین خاطرات زندگی ِ مان و یاد آور ِ روزهای خوب بین دود و آسمون ِ خاکستری...