✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
مــَعــمــولا آدَمــا از ایــنــکــه بــَعـد از مـَـرگ فــَـرامــوش بــِـشـــَـن وَحــشـــَـت دارَن,وَلـــی چــه ســَـخــته زِنـــده بـــاشـــیُ فــَــرامـــوش بـــِـشی . . .
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
چـــِشــمــهـــایــی بـــِه رَنـــگـــِ عــَســَل . . .
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
خستـــــــم خیــــلی زیــــاد . . .
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
در جستجوی تو چشمانم از نفس افتاد ، در کجای جغرافیای دلت ایستاده ام که خانه ام ابری است ، همیشه دلتنگ توام ...
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
امید وصــل تـــو نگذاشت تا دهـــم جان را وگـــر نه روز فراق تـــو مردن آســـان بود
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
حافظ کنارعکس تومن بازنیت میکنم انگارحافظ بامنومن باتوصحبت میکنم وقت قرارماگذشت وتو...نمیدانم چرا دارم به این بدقولیت چندیست عادت میکنم رفتم کنارپنجره دیدم تورابا....بگذریم چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم من عاشق چشم توام تومبتلای دیگری دارم به تقدیرخودم دیریست عادت میکنم چه ارتباط ساده ای بین منوتقدیرهست تقدیرویران میکندمن هم مرمت میکنم دراشتباهی نازنین توفکرکردی این چنین من دارم ازچشمان زیبایت شکایت میکنم نه نازنین من بدان بی لطف چشم عاشقت هرجای دنیاکه روم احساس غربت میکنم یک شادی کوچک اگرازروی بام دل گذشت هرچنداندک باشدان راباتوقسمت میکنم برروی بام شانه ات هروقت اندوهی نشست درحمل بارغصه ات باشوق شرکت میکنم خسته شدی ازشعرمن زیبااگربدشدببخش دلتنگ وعاشق هستم امارفع زحمت میکنم
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد....