✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
مــَعــمــولا آدَمــا از ایــنــکــه بــَعـد از مـَـرگ فــَـرامــوش بــِـشـــَـن وَحــشـــَـت دارَن,وَلـــی چــه ســَـخــته زِنـــده بـــاشـــیُ فــَــرامـــوش بـــِـشی . . .
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
شما کدوم زوج رو میپسندین؟!
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
ببين! دكتري! مهندسي! خوشگلي! خوش تيپي! مايه داري! اصلا آخرشي! معرفت نداشته باشي، "مفت" نمي ارزي.. همين!
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
با سلام … پشه محترم اصلا مهم نیست که تو این سرما هنوز زنده موندی ! مهم اینه که موبایل من سولاریوم نیست که بیای جلوش خودتو برنزه کنی !!!
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
آنگاه که آسمان را در چشمان تو می بینم آنگاه که خورشید را در قلب تو می یابم وقتی هفت شهر عشق را با گرمی دستانت آغاز کردم وقتی معنی دوست داشتن را در نگاه معصوم خنده هایت خواندم چه می خواهم از تو جز اینکه بگویم ای بهترینم... برای داشتنت بهانه نمی خواهم تو خود ، بهانه ای برای وجود من باز با تو ، گرمای وجودت ، احساس عمیقت.. دلتنگی های دیدنت را به شوق همان نگاهی که به نگاهم دادی همان دستی که در دستم نهادی همان آغوشی که به آغوشم سپردی تحمل می کنم تا از آن آلاچیقی بسازم برای چشیدن طعم خوش با تو بودن
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
در دادگاه عشق ....قسمم قلبم بود . وکیلم دلم بود ، و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان .......... قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد ...پس محکوم به تنهایی و مرگ شدم ...... کناره چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم . من گفتم تا به تو بگویند : که هنوزم دوستت دارم
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
چه دنیایی شده امروز ؟؟؟ چرا کسی قدر عشقـو نمیدونه؟ چرا وقتی اسم عشــق میاد همه با پوزخند جوابتو میدن؟ چرا همه چیو امروز به بازی گرفتن ؟ چرا هیشکی واسه خودش ارزش قائل نیست؟ چرا همه با احساسات همدیگه بازی میکنن؟؟ چرا دوره ، دوره ی نامردی شده؟ چرا تو دنیایی که مرانش عصا رو از کور میدزدن ، من باید دنبال محبت و عشق بگردم؟ چرا چرا چرا ؟؟؟ و 1000 تا چرای دیگه/؟؟ شما جوابی واسشون دارین؟؟؟؟
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
پای کلاس درس نشسته بودیم . استاد آمد ، گچ را برداشت و روی تخته سیاه دو خط موازی کشید خط پایینی نگاهیی به بالایی کرد و عاشقش شد سپس استاد گفت: دو خط مواز هیچ وقت به هم نمیرسند ..
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند ، چقدر فقیر هستند . آنان یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند . در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسر بچه پرسید : نظرت درباره مسافرتمان چی بود ؟ پسر پاسخ داد : عالی بود پدر ! پدر پرسید : آیا به زندگی آنان توجه کردی ؟ پسر پاسخ داد : فکر می کنم ! و پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا . ما در حیاطمان یک فوراره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد . ما در حیاطمان فانوس هایی تزیینی داریم و آنها ستارگلان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود ، اما باغ آنها بی انتهاست ! در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
داغون داغونم . نمیدونم چم شده . از هر چی عشقه متنفر شدم .... شاید به خاطر یه جا سوئیچی باشه . خنده داره مگه نه ؟؟ یه جا سوئیچی قلب نصفه . که نصف دیگش .........!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
دروغ میـگفت .. بارها از او پرسیده بودم که دوستم داری ؟؟ میگفت : آری ؟؟ ولی، ولی از چشمانش آشکار بود که دروغ میگوید ... نگاهش از ترجمه عشق عاجز بود تا اینکه روزگار روزگار پیش عشق دروغمان سنگی انداخت و ما را بی هم از هم کرد.. برای همیشه ... تا ابد ... در دلم شراره آتشی بود که درونم را می سوزاند . از جداییمان چند ماهی گذشت ... تا روزی که ،،، او را با دیگری دیدم .... گمانم دل به او داده بود... و در آن دور دست به دل ساده من می خندید ...
✧ღ✘şɧ∂đɨ✘ღ✧
دوباره نگاهمان به هم گره خورد . در دلم عشق فریاد میزد .. ولی هیچ کس صدای او را نمی شنید.. وقتی که دستان گرمش را گرفتم . روح از کالبد وجودم پر کشید خواستم بگویم دوستت دارم که یکباره میانمان دیواری کشیده شد . دیواری که نامش روزگار بود حال من ماندم و این دل افسرده تنهای تنها برای همیشه او در زندان سینه ام محبوس بود و من در زندان روزگار.. بیچاره دلم . چه بهای سنگینی باید درمقابل این شکست بپردازد. حال تکلیف دلم چه خواهد بود ؟؟؟