محمد
تنهاییم را با کسی قسمت نخواهم کرد آخرین بار که قسمت کردم چندبرابر شد
محمد
به ما نمیخورد،جا خالی دادیم خورد به لایقش ...
محمد
وای بر مــــــن اگر تـــــــــو آن گــم کرده ام باشــی...!!
محمد
مدتیست به جای خون تورا پمپاژ می کند قلبم ... اعضای بدنم پر از توست
محمد
کاش می فهمیدی که قهر می کنم تا دستم را محکم تر بگیری وبلندتر بگویی بمان.....نه اینکه شانه بالا بیندازی و آرام بگویی هر طور که راحتی!!!!
محمد
دستانت را در برابرم مشت میکنی ... میپرسی گل یا پوچ ؟ در دلم میگویم فقط دستانت ...!
محمد
دلم پر است پر پر آنقدر که گاهی اضافه اش از چشمانم میچکد
محمد
ميگويی بيخيــــال دوستـــت دارم هـــايی كــه گفتـــــــی بشـــوم!! لــــــــــعنـتــــــــــــی.................... تـــــو بيخيــــــــال او شـــو.....
محمد
چه رسم جالبی است، محبتت را میگذارند پای احتیاجت، صداقتت را میگذارند پای سادگیت، سکوتت را میگذارند پای نفهمیت، نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت، و وفاداریت را پای بی کسیت، و آنقدر تکرار میکنند که تو باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج...
محمد
هر کلمه که از دهان بيرون مي ايد مرهمي است که به زخمي مي رسد يا خنجري است که دل را مي شکافد و يا نسيمي است که درياي احساسات را به تلاطم در مي اورد پس پيش از سخن گفتن تامل کنيم