باران...
خدايا! امروز كه پنجره اي براي تماشا و حنجره اي براي صدازدن فرشتگان ندارم اميدم به توست ... پس بي آنكه نامم را بپرسي و دفترهاي ديروزم را ورق بزني دوستم داشته باش..
باران...
مـهـربـانـي تـا کـــــــي ؟؟ بـگـذارسـخـت باشم و سـرد !! بـاران کـه بـاريــد … چـتـر بـگـيـرم و چـکـمـه !!! خـورشـيـدکـه تـابـيـد … پـنـجـره ببـندم و تـاريـک !!! اشـک کـه آمـد … دسـتـمـالـي بـردارم و....
باران...
ايـن روزهــا عجيـب دلـم بـچگـي مـي خواهـد … /خستـه ام/ فـقط يـک قـلم لطـفاً … مي خواهـم خـودم را خط خـطي کنـم !
باران...
روحم ميخواهد برود يک گوشه بنشيند, پشتش را کند به دنيا, پاهايش را بغل کند و بلند بلند بگويد: من ديگر بازي نميکنم!!!.....
باران...
شب همگی پر از آرامش و زیبایی..........شب بخیر
باران...
مــن جـــايي نرفتـــم ؛ جــــايي بـــراي مـــن نبــود ! تنهــــــا ، گوشـــه اي از خـــودم نشستــه ام ... !!!
باران...
آهـــاي تويي کــه ميگـــي بايه نگاه به چشـماي طــــرف عاشقــش شـــدم!! تــاحالا تــو چشمـــاي مـــادرت نگاه کـــردي تــا معنـــي عشقــــو بفهمــــي؟؟?
باران...
بهار … و اين همه دلتنگي ! نه شايد فرشته اي فصلها را به اشتباه ورق زده باشد
باران...
بـعـضـي از نـگـاه هـا صـداي قـشـنـگـي دارنـد ...!
باران...
آرزوهايي در زندگي هست که بايد از آنها گذشت... گاهي بايد آرزوهايت رامثل قاصدک بذاري کف دست و بسپاريشان به دست باد... تا بروند وسهم ديگران شوند...
باران...
پدر بزرگ رو به نوه: بدو برو قایم شو امروز مدرسه رو پیچوندی معلمت اومده دنبالت نوه: نـــــــه، شما باید قایم شی، ... من بش گفتم نمیام چون شما فوت کردین!!!
باران...
يه دختر 5ساله از داداش بزرگترش پرسيد...: عشــــــــق چيه ؟؟ و اون جواب داد : عشق حسيه که وقتي تو شکلات مدرسمو از پاکت خوراکيام برميداري و من هميشه گرسنه ميمونم . . . ولي هنوز دلم نمياد جاي خوراکيامو عوض کنم.... .....
باران...
گاهـــــــي آدم دلـ ـ ـ ـ ـ ـش ميخواهد کفش هايش را در بياورد ، يواشکـــــــــي نوکـــــ پا نوکـــــ پا از خودش دور شــــــــــود ، بعد بزند به چاکـــــــــ ... فرار کند از خـ ـ ـ ـ ـودش ...