باران...
گفتند عينک سياهت را بردار،دنيا پر از زيباييست... عينک را برداشتم، وحشت کردم از هياهوي رنگها.. عينکم را بدهيد، مي خواهم به دنياي يک رنگ خودم پناه ببرم...!!!
باران...
از تصادف جان سالم به در برده بود و مي گفت زندگي اش را مديون ماشين مدل بالايش است و خــــــــــــــــــــــــدا همچنان لبخند ميزد. . .
باران...
دست هايم به آرزوهايم نمي رسند آرزوهايم بسيار دورند... ولي درخت سبزم مي گويد اميدي هست، خدايي هست... اين بار براي رسيدن به آرزوهايم يک صندلي زير پايم مي گذارم... شايد اين بار دستم به آرزوهايم برسد..!
باران...
خدا را دوست بدارید حداقلش این است که یکی را دوست دارید که روزی به او می رسید
باران...
آرزویت را برآورد میکند آن خدایی که آسمان را برای خنداندن گلی میگریاند...
باران...
دير باريدي باران.......دیـــــــــــــر !
باران...
يچاره سنگي که از دست کودکي به سوي پرنده پرتاب ميشود مانده بين دل کودک و بال پرنده…کدام را بشکند
باران...
خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره...
باران...
دلم میخواد از جاش کنده بشه وقتی این عکس رو می بینم برای سلامتی همه ی بچه های سرطانی دعا کنید.........
باران...
ازحرف مردم دلگيرنشو، بعضى ها نيش زدن طبيعتشونه، سالهاست به هواى بارانى مى گويند هواى خراب……….
باران...
بخدا گفتم: " بیا جهان را قسمت کنیم، آسمون واسه من ابراش مال تو، دریا مال من موجش مال تو، ماه مال من خورشید مال تو ... ". خدا خندید و گفت: " بندگی کن، همه دنیا مال تو ... من هم مال تو ... "
باران...
دلم مي خواهد بخوابم مثل ماهي حوضمان... که چند روزيست روي آب خوابيده است...